داستان 1:«دنیای ستاره ها»
کمي توي رختخوابم جابجا ميشوم بااينكه هوا زياد گرم نيست اما خوابم نمي برد،دستانم را زير سرم در هم قفل مي كنم وازسقف پشه بندم به آسمان بالاي سرم چشم ميدوزم ....
يك ستاره ، دو ستاره ، سه ستاره ، و ...؛ شروع مي كنم به شمردن ستاره ها، شنيده ام بعضي ها وقتي خوابشان نميبرد يا گوسفندها راميشمرند يا ستاره هارا...
چهار ستاره ، پنج ستاره ، اينهمه ستاره توي آسمان...
جايي خوانده بودم بعضي اعتقاد دارند كه هر انساني يك ستاره دارد و مرگ ستاره ومرگ شخص مزبور توأمان رخ ميدهد...
شش ستاره ، هفت ستاره ..
باخودم گفتم : « خوبه منم يه ستاره براي خودم انتخاب كنم اگه قرار باشه توي اين دنياي به اين بزرگي هر كي يه ستاره داشته باشه چرا من نداشته باشم؟.» هشت ستاره ، نه ستاره ...
« بايد اوني را كه از همه پرنورتر و قشنگتره انتخاب كنم. » بلند ميشوم ودر جايم مينشينم ودر آسمان دنبال ستاره ی مناسب مي گردم : « آها، درسته ، خودشه ، همون كه نزديك ماهه ، خيلي پر نور وقشنگه ، از امشب اون ميشه ستاره ی من » نفس عميقي ميكشم و دوباره مي خوابم ...
ده ستاره ، يازده ستاره ...
« اما ،اما اگه يكي ديگه اون ستاره را براي خودش انتخاب كرده باشه چي؟ ،همين يه ستاره پرنور نزديك ماهه و احتمال اينكه كسان ديگري هم آن رابراي خودشون انتخاب كرده باشند خيلي زياده ، شايد يه شب يه مزرعه دارآفريقايي در حاليكه از مزرعه به خونه برميگشته اون ستاره را براي خودش انتخاب كرده ، يا يك دخترجوان رمانتيك ورؤيايي در فرانسه ، يا شايدم يه سرباز در حاليكه اسلحه اش در بغل گرفته وتوي سنگر دراز كشيده ، »
دوازده ستاره ، سيزده ستاره ...
اما خيلي جالبه، يعني اگه اينطور باشه سرنوشت من ممكنه با اون مزرعه دارآفريقايي گره خورده باشه يا با اون دختر جوان فرانسوي شايد هم بااون سربازي كه الان يه جاي دنيا توي سنگرش دراز كشيده و به آسمان نگاه ميكنه، اما من دوست ندارم در سرنوشتم انسان ديگري هم شريك باشه ، بايد از خير اين ستاره بگذرم، بايد ستاره اي را انتخاب كنم كه خيلي پرت باشه ونور زيادي هم نداشته باشه، با چشمانم ميگردم دنبال ستاره اي كه ميخوام...
چهارده ستاره، پانزده ستاره...
اما اگه همه همين فكرمن رابكنند چي؟ اگه همه بخوان بگردند دنبال يك ستاره ی پرت كم نور، يا اگه پنجاه، شصت سال پيش اين ستاره كم نور، پر نور بوده و جوانهايي اون را براي خودشون انتخاب كرده باشند چي؟ حتما الان يه پيرزن يه جاي دنيا در حاليكه يه استكان چاي يا قهوه دستش است وتوي بالكن خونه َش نشسته داره به يكي از اين ستاره ها نگاه ميكنه كه داره مثل خودش روز بروز كم نورتر وكم نورتر ميشه، يا اون پيرمردي كه سيگاري بين انگشتانش است وداره توي پارك قدم ميزنه...
شانزده ستاره، هفده ستاره، هيجده ستاره ...
ميرم تو فكر اينكه اگه چند نفر يه ستاره را مشترك انتخاب كرده باشند يعني با مرگ اون ستاره، اون چند نفر هم با هم ميميرند يا اگه هر كي بايد يه ستاره داشته باشه يعني با تولد هر آدم جديدي يه ستاره تازه هم بايد متولد بشه...
نوزده ستاره، بيست ستاره....
اصلا فكر نميكردم دنياي ستاره ها اينقدر جذاب وجالب باشه، آدم ميتونه ساعتها به اونا نگاه كنه،درباره شون فكر كنه،حتي اونا را بشمره....
بيست ويك ستاره، بيست ودوستاره،بيست وسه ستاره...
و ....
چشمانم را باز ميكنم، نور خورشيد آنها را آزار ميدهد چند بار پلك ميزنم با خودم ميگويم: « خورشيد، آيا خورشيد ميتونه ستاره ی من باشه؟بايد ببينم چند تا ستاره ديشب شمردم،ميخوام بدونم خورشيد چندمي ميشه،قبل از اينكه خوابم ببره نميدونم هفت صد تا شمردم يا هشتصد تا، اصلا يادم نيست كِي خوابم برد. »
ابوالفضل مقری بیدگلی(معزی راد)«این داستان در سال 83 در ماهنامه نافه چاپ شد»
اقا بزرگ الاغ چموشش را گوشه حیاط پشتی می بست و ورونه ای را که روی دوشش بود کنار حوض کوچک وسط حیاط می گذاشت و دوباره می رفت سر وقت الاغ و ما هم به همراه ننه اقا میرفتیم سراغ ورونه،ننه اقا ک و ن ورونه را ور میکشید و هر چی توش بود می ریخت روی زمین،توی ورونه اقا بزرگ هر چیزی ممکن بود پیدا شود از کلم و چغندر و شلغم و زردک گرفته تا هندونه و خربزه و کالک ... همه اینها را گفتم که بگم توی ورونه من هم ممکنه هر چیزی پیدا بشه از شعر و داستان گرفته تا مسایل اجتماعی و سیاسی و کارگری و....امیدوارم دوستان مرا از نقد ونظرشان بی نصیب نگذارند.راستی مزه کالکهای اقا بزرگ هنوز زیر دندانم است و دیگر اینکه الاغ چموش بالاخره اقابزرگم را کشت،یادش گرامی