معرفی کتاب5:ظلمت در نیمروز

ظلمت در نیمروز نوشته آرتور کستلر،رمانی است سیاسی،در مورد انقلابی که در گوشه ای از دنیا و بعد از جنگ جهانی اول اتفاق میافتد و ارتجاع انقلابیون را بعد از انقلاب نشان میدهد.از شخصیت های به یاد ماندنی داستان میتوان به :روباشوف،شخص اول،گلکتین،لب شکری و 402 اشاره  کرد.

«ظلمت در نیمروز حکایت زندگی کسانی است در روزگاری غریب،که نان را به تساوی میخواستند و نو خواستگانی از راه نرسیده در این راه،کرامت و آزادی انسان را لگد مال کردند.»

وقتی کارگران بی شرف میشوند.

10دقیقه وقت چای برای کارگران شهرک صنعتی غیر از لبی تر کردن،فرصتی است برای درد دل کردن،کس شعر گفتن،خندیدن،ناله کردن،و خلاصه از هر دری سخن گفتن و شنفتن،از تحلیل سیاسی و اقتصادی گرفته تا ورزش(به ویژه فوتبال) ومسائل خصوصی زندگی مردم و خبرها و شایعات شهر و غیره و غیره،اما دو روز قبل بحث کشید به موضوعی و بچه ها چیز هایی تعریف کردند که فکر من را طوری به خود مشغول کرد که مجبور شدم بنویسمش شاید............اولیش صادق بود بافنده دستگاهcrxشرکت،میگفت: پریشب رفته بودیم فروشگاه خانواده پسر 5ساله ام پاکت پسته را با ذوق نشانم داد و گفت:بابا پسته،بابا پسته!نگاهی به قیمت روی بسته بندی انداختم،یک کیلو پسته میشد48هزار تومان،پاکت را برداشتم در حالیکه دستم میلرزید،پشت و رویش کردم و نگاهم را از چشمان پسرم دزدیم و گفتم:تاریخش گذشته بابایی،بریم برات حاجی بادومی بخرم،و خریدم.و از خودم بدم آمد برای دروغی که...........هنوز حرف صادق تمام نشده بود که جعفر ادامه داد:دیشب دختر 12ساله من درب یخچال را باز کرد.نگاهش توی یخچال را بیهوده میکاوید،گوشه اتاق نشسته بودم و زیر چشمی میپاییدمش بعد از آنکه چیز دندان گیری پیدا نکرد بدون آنکه حرفی بزند و حتی بدون آنکه نگاهی به من بیاندازد درب یخچال را به هم کوبید و رفت. از خجالت سرم را از روی زمین بلند نکردم،میخواستم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد و...............دیگر مثل دمل چرکی که سر باز کند،درد دل بچه ها هم سر باز کرد و هرکدام از واقعیتی گفتند که....................من دیگر حرفها را نمیشنیدم،اتاق دور سرم میچرخید و توی گوشم وز وز صدا میکرد،یکی داشت از بیماری زنش میگفت و دیگری از نیمی از حقوقش که خرج پوشک دو قلو هایش میشود و میگفت:بچه هایش توی نصف حقوقش میرینند.تا آنجا که از وقت چایی گذشت و یکی یکی بلند شدند و رفتند و من ماندم با جملاتی که توی سرم میچرخیدند:کارگری که دائم داره کار میکنه اگه نتونه یه ربع پسته واسه بچه اش بخره و دروغ بگه به بچه 5ساله ،خیییلی بی شرفه،خیییلی خیییلی بی شرفه.

توضیح:این ماجرا اصلا واقعی نیست،آخه مگه میشه ...........2: اما اسامی کاملا واقعی اند.

ادامه نوشته

داستان7:اتوپیا

شتر مرغ بعد از نيم ساعتي دويدن به در خانه خروس رسيد. بعد از اينكه نفسي چاق كرد شروع كرد به كوبيدن در خانه ،خروس در حاليكه خميازه مي كشيد در خانه را باز كرد وگفت : چيه چه خبره نصف شبي ولي به محض اينكه نگاهش به پيك جنگل خورد چند بار چشمانش را ماليد و منتظر شد ،شترمرغ گفت: معذرت ميخوام كه بيموقع مزاحم شدم ولي بايد اسب بالدار را خبر كنيم مساله اي پيش اومده كه به كمك او نياز داريم خروس گفت: الان كه وقت مناسبي نيست كه من جناب اسب را خبر كنم الان وقت بي محليه همه حيوانهاي جنگل بيدار مي شوند و آشفته ،شترمرغ جواب داد : بيشتر حيوونا بيدارند و نزديك غار پايين كوه جمع شده اند بقيه هم اگر بيدار شوند چه بهتر به هر حال وظيفه من بود كه شما را خبر كنم خروس سري به علامت رضا تكان داد و از درخت نزديك خانه شاخه به شاخه آرام آرام و به سختي بالا رفت اين درخت بزرگترين درخت جنگل بود وقتي به بالاي درخت رسيد شروع كرد به صدا زدن اسب بالدار

ساعتي بعد اسب بالدار آرام روي زمين كنار رودخانه نشست بالهاي زيباي خاكستري رنگش را زير يالهايش فرو برد سرش را چند بار به عقب وجلو تكان داد وقتي ميخواست كه به سمت غار حركت كند يكي از پشت صدا زد: به به جناب اسب چه خوب شد كه من شما را اينجا ديدم ،اسب بالدار برگشت و لاك پشت را پشت سرش ديد كه لاكش روي كمرش نبود اسب بالدار گفت : سلام خانم لاك پشت چرا لاكتان را برنداشته ايد لاك پشت گفت : فهميدم كه شما مي آييد نزديك غار ميگويند مشكلي پيش آمده مي خواستم سريع تر حركت كنم با اون لاك سنگين كه نميشد خيلي دست و پا گير بود، بعدخانم لاك پشت و جناب اسب در حاليكه با هم صحبت مي كردند به طرف غار حركت كردند .

دور تا دور غار پر بود از حيوانات جنگل از شير و پلنگ و خرس گرفته تا سنجاب و موش و پرندگان ،اسب بالدار و خانم لاك پشت كه به غار رسيدند تمام حيوانات جنگل ساكت شدند و راه را براي جناب اسب باز كردند اسب از ميان حيوانات در حاليكه سرش را به علامت جواب سلام آنها كه تند تند سلام مي كردند تكان ميداد گذر كرد و روي تخته سنگ نشست و بعد از اينكه سينه اش را صاف كرد گفت: خب حالا به من بگوييد چه اتفاقي افتاده كه نيمه شب خروس را وادار به بانگ زدن كرده ايد ،جغد پير از بالاي درخت چرخي زد و كنار اسب نشست و گفت :  موضوع مربوط به خرگوش است دو روز پيش خرگوش كه با سرعت مي دويده به تنه درخت بلوط توي جنگل بر خورد مي كند و دندانش مي شكند و از دو روز پيش تا حالا هيچ چيز نتوانسته بخورد به خصوص هويج كه غذاي اصلي اوست، اسب بالدار نگاهي به حيوانات انداخت و خرگوش را كه ضعيف و نزار گوشه اي ايستاده و دستمالي به سر وصورتش بسته بود ديد بعد رو كرد به بز ريش سفيد دكتر جنگل و گفت: آقاي بز به نظر شما چقدر طول مي كشد تا دندانهاي خرگوش دوباره رشد كند و به حالت اولش برگردد،بز در حاليكه چند بار سرش را پشت سر هم تكان ميداد چند قدم جلو آمد و گفت:جناب اسب بالدار من همان ديروز كه دندانهاي خرگوش را معاينه كردم به او گفتم كه دو ماهي طول مي كشد تا دندانهايش به حالت اول برگردد ،تمام حيوانات جنگل ساكت بودند اسب بالدار براي لحظاتي به فكر فرو رفت و بعد از چند دقيقه گفت : به نظر من بايد يكي از حيوانات جنگل در طول اين دو ماه روزي سه بار دندانهايش را به خرگوش قرض بدهد تا خرگوش از گرسنگي نميرد بعد در حاليكه به تمام حيوانات نگاه مي كرد گفت : كدام يك از شما حاضريد اين فداكاري را در حق خرگوش بكنيد، حيوانات جنگل به جز پرندگان و آنهايي كه دندان نداشتند همگي پاپيش گذاشته و با صداي بلند گفتند : ما حاضريم جناب اسب . اسب بالدار درحاليكه مي خنديد گفت : خوب است من خودم مي دانستم كه هيچ كدام دندانهايتان را از خرگوش دريغ نخواهيد كرد اما همانطور كه مي دانيد خرگوش به دندانهاي تيز و محكمي نياز دارد بنابراين دنداني را مي تواند عاريه بگيرد كه اين ويژگيها را داشته باشد ،شير قبل از اينكه حيوان ديگري پاپيش بگذارد جلو رفت و گفت: جناب اسب شما مي دانيد كه شايد دندان هيچ كس در اين جنگل به محكمي و تيزي دندان من نيست در ضمن خانه خرگوش نزديك خانه من است و به همين دليل براحتي مي تواند روزي سه بار دندان هاي مرا به عاريه بگيرد اسب بالدار سري تكان داد و گفت : بسيار خوب پس از همين امروز صبح به مدت دو ماه خرگوش مي تواند از دندانهاي شير استفاده كند و من براي اين فداكاري شير از او تشكر و قدر داني مي كنم و از حيوانات جنگل مي خواهم كه سه بار به افتخار آقاي شير هورا بكشند . حيوانات جنگل بعد از اينكه سه بار براي شير هورا كشيدند از اسب بالدار خداحافظي كرده و متفرق شدند . جناب اسب هم بالاي تخته سنگ ايستاد بالهاي خاكستريش را از زير يالهايش بيرون آورد و شروع به پرواز كرد . لاك پشت در حاليكه لاكش را در خانه گذاشته بود به جناب اسب چشم دوخت تا جايي كه در آسمان ناپديد گشت . 

 پایان:بازنویسی1383    

 

 

معرفی کتاب4: نان سالهای جوانی

«نان سالهای جوانی»نوشته هاینریش بل نویسنده آلمانی(1917-1985)است،این رمان کوچک به صورت اول شخص و توسط جوانی روایت میشود که دور از خانواده خود(در شهر) با فقر دست و پنجه نرم میکرده و به یاد می آورد زمانی را که یک تکه نان دغدغه اصلی او بوده،او اکنون یک تعمیر کار ماشین لباسشویی است  و عاشق دختری است که برای شغل معلمی به این شهر آمده است.و....

چند جمله از کتاب :«گرسنگی قیمتها را به من یاد داد،فکر نان تازه مرا کاملا از خود بیخود میکرد ،من غروب ها ساعتهای متمادی  بی هدف در شهر پرسه میزدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمیکردم به جز نان،چشم هایم میسوخت،زانو هایم از ضعف خم میشد و حس میکردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست:نان.»


داستان6:فشار



خيلي وحشتناك است، فشار روحي وارد شده به من بيشترازفشار جسمي است. سنگ بسيار بسيار كوچك وريزي را روي سينه ام گذاشته اند و آنقدر اين سنگ سنگين است كه توان برداشتن آنرا ندارم، دارم خفه مي شوم.                                                            خیلی خيلي وحشتناك است، سنگ بسيار بزرگي به اندازه يك ساختمان بلند را روي سينه ام گذاشته اند وآنقدر اين سنگ سبك است که می ترسم به آن دست بزنم.                                                                    فوق العاده وحشتناک است.

چشمانم را باز ميكنم،چند بار پلك ميزنم ،دستم را روي شاسي ساعتم كه هنوز دارد زنگ ميزند فشار مي دهم ودر جايم مي نشينم و به آن نگاه ميكنم :5:15 دقيقه،از پنجره نگاهي به بيرون مي اندازم آسمان تاريك تاريك است، با اكراه از جايم  بلند  مي شوم صداي گنگ و خفه  ا...اكبر از دور دست  به  گوش  مي رسد، دست  و صورتم را مي شويم و لباسم  را مي پوشم، مادرم سرش را  از زير پتو بيرون مي آورد و مي گويد: « نونت را گذاشتم توي جا نوني، پنير هم توي يخچاله،» بدون آنكه نگاهش كنم مي گويم :« مي دونم،مي دونم،» مادرم دوباره  ميگويد:« اگه چيز ديگه اي هم ميخواهي توي يخچال هست،» جواب نمي دهم، پاكت نون  به دست  از در اتاق خارج مي شوم، يقه هاي كاپشنم را بالا مي زنم ونگاهي  به آسمان مي كنم  هنوز تاريك است،سوز و سرما از كاپشنم عبور ميكند و تا مغز استخوانم را مي لرزاند،از خانه بيرون ميروم وبه طرف خيابان حركت ميكنم و.....

توضیح:1:«آخه من کارگرم»،جمله آخر داستان بود اما چون به داستانیت داستان لطمه میزد حذف شد.2:داستان فوق کاملا واقعی است.3:این داستان در آذر ماه 82نوشته شده است.