معرفی کتاب6:بیگانه اثر آلبر کامو
بابام بود كه از اتاق آمد بيرون و از پله هاي جلوي ايوون رفت پايين و به حياط كه رسيد چرخي دور آن زد و مثل هميشه نگاهش به عمه بزرگ خورد كه نشسته بود توي ايوون و پاهايش را دراز كرده ومتكايي روي آنها گذاشته بود و مرتب تكان تكان مي داد، بابام رفت به طرف عمه بزرگ، مي دونستم الان با صداي بلند داره ميگه :« در چه حالي عمه بزرگ » و عمه بزرگ زير چشمي نگاهي به بابا ميندازه و در حاليكه با شدت بيشتري پاهايش را مي جنبونه، همون شعر هميشگي اش را مي خونه كه :« ماچه سگ بي تنبون - - - شيرش بده بجنبون، گريه كنه به من چه- - - خندم كنه به من چه،» و بابا كه لبخند تلخي مي زنه و ميره دنبال كارش، هنوز نگاهم به عمه بزرگ بود و هنوز عمه بزرگ پاهايش را تند تند مي جنباند و هنوز لبهاي چروك خورده اش همون شعر هميشگي اش را زمزمه مي كرد كه بابام رفت به طرف سرداب قديمي خونه و كلون دررا انداخت، و بازم مي دونستم كه الان در را باز مي كنه و كورمال كورمال دست ميكشه دنبال چراغ نفتي روي تاقچه، بعد كبريت را مي كشه و بوقه را بر ميداره و بعد هم پت پت فتيله و دود سياه اون و بابا بوقه را مي ذاره و فتيله را مي كشه پايين، و حالا نوبت من بود كه مثل هميشه بدوم توي حياط وبرم دنبال بابا و برم توي اون سرداب به قول مادرم « سرداب خاطرات بابات» و بعد باز صداي مادرم توي گوشم بود كه مي گفت:« بابات كه مثل عمه اش خل شده و ميره با اسباب بازي هاي بچگي هاش ور ميره، تو هم اونقدر ميري تو اون زيرزمين تا مثل بابات و مثل عمه اش خل بشي» و صداي مادرم هنوز توي گوشم بود كه توي حياط بودم و نگاهم به عمه بزرگ خورد و عمه بزرگ بود كه نگاهي به من كرد و دوباره شروع كرد به جنباندن پاهاش و خوندن شعرش،...
بابا تازه در صندوق را باز كرده بود كه از پله ها رفتم پايين و نشستم يه گوشه و بابا شروع كرد به زير رو كردن چيزاي توي صندوق و ايندفعه بر خلاف دفعه هاي قبل اونقدر طولاني شد كه رفتم جلو و سرم را كردم توي صندوق و من هم مثل بابا چشم دوختم به وسايل درون آن، و چند لحظه بعد بود كه نگاهم خورد به يك عينك سياه كه يك شيشه نداشت ودو تا دسته هاش با يه نخ سياه كلفت كه گرد وخاك روش نشسته بود به هم بسته شده بود و بازمن بودم كه خم شدم و عينك را بر داشتم و گرفتم جلو صورتم و گفتم :« بابا اين چيه ؟» و بعد بابا بود كه نگاهي به من كرد و باز بابا بود كه نگاهي به عينك كرد و چند لحظه سكوت و بعد صداي پت پت دوباره چراغ نفت بود كه به گوش مي رسيد و بعد صداي پت پت بود كه تو صداي بابا گم شد كه :« خب عينكه، عينك زن عمو صديق»، با تعجب گفتم :« زن عمو صديق!؟» و بعد دوباره سكوت بابا بود صداي پت پت و دوباره صداي بابا كه گفت:« زن عمو صديق، زن عموي آقا بزرگ بود، خدا بيامرزدش اونهم مثل عمه بزرگ هيچوقت بچه دار نشد» و بعد قطره اشكي بود كه گوشه چشم بابا بود و بعد من بودم كه پرسيدم:«خب چرا گريه مي كني بابا» ودوباره سكوت بابا بود و صداي پت پت و سماجت من كه:« زن عمو صديق را دوست داشتي بابا» و بعد بابا بود كه عينك را از من گرفت و در صندوق را بست و من را نشاند روي صندوق و گفت:« نه، اون منو دوست داشت » گفتم:«چون تو را دوست داشت گريه مي كني» و بعد بابا بود كه اشكش را پاك كرد و گفت :« خيلي دلم براش ميسوزه، من دلش را شكستم» و بعد من بودم كه هي پرسيدم وپرسيدم و بابا بود كه هي توضيح داد و توضيح داد و گفت كه:« وقتي هم سن و سال من بوده، خونه شون اينجا نبوده و دو تا اتاق كوچيك بوده و كمي اونطرفتر روبري اتاق اونا، اتاق زن عمو صديق بوده و زن عمو صديق بابا را خيلي دوست داشته و هر روز جلو اتاق را آبپاشي مي كرده و زيلو پهن مي كرده و مي نشسته و تسبيح مي گردونده، و هر وقت بابا مي خواسته از جلو اتاق رد بشه اين زن عمو صديق بوده كه با صداي بلند مي گفته:« ابولفضل ننه تويي، بيا ماچت كنم» و بعد بابا بوده كه مي رفته پيش زن عمو صديق و زن عمو صديق بوده كه دو طرف سر بابا را مي گرفته و دو تا ماچ آبدار از اين ور و اون ور صورت او بر مي داشته و سر بابا را ول ميكرده و بعد دست مي برده توي سينه اش و دو تا شكلات كه بوي عرق مي داده، ميذاشته كف دست بابا، و باز من بودم كه دوباره سوال كردم و بابا بود كه دوباره توضيح داد و گفت كه:« اين كار هر روز زن عمو صديق بوده و هر دفعه هم همون دو تا ماچ آبدار بوده و همون دو تا شكلات عرقي، و بعد بچه ها بودند كه كم كم بابا را مسخره مي كنند و بابا حساس ميشه و از دست زن عمو صديق عصباني، و بعد بابا بوده كه ديگه هر چي زن عمو صديق صداش مي كرده، جواب نمي داده و خيلي سريع از جلو اتاق رد ميشده، و باز بابا بود كه تعريف كرد و گفت:« كم كم صداي زن عمو صديق بوده كه زنگ غم گرفته و ديگه اون بوده كه جلو اتاق را آبپاشي نمي كرده و باز اون بوده كه كمتر جلو اتاق مينشسته و بابا بوده كه خوشحال، و دوباره من بودم كه سوال كردم و بابا بود كه توضيح داد كه:« چند ماه بعد وقتي از بازي توي كوچه بر مي گشته ، در اتاق زن عمو صديق را مي بينه كه بسته است و خبري نيست و بعد سر ناهار، وقت خوردن آبگوشت بوده و همينطور كه باباي بابا، گوشت كوب توي دستش بوده، مادر بابا بوده كه آرام آرام ميگه كه زن عمو صديق سكته كرده و مرده و الان توي مرده شور خونه است و بعد گوشت كوب بوده كه از دست باباي بابا ول ميشه توي كاسه و بعد بابا بوده كه اون روز را غذا نمي خوره،
و دوباره صداي پت پت چراغ بود و اين دفعه دود سياه اون و خاموش شدنش و بعد زير زميني بود كه كاملا تاريك شد و بعد بابا بود كه از فرصت استفاده كرد و آستينش را برد نزديك صورتش و اشكهاش را پاك كرد و بعد من وبابا بوديم كه از زير زمين بيرون آمديم و نسيم خنكي بود كه صورت را نوازش ميكرد و دوباره عمه بزرگ بود كه توي ايوون نشسته بود و پاهايش را تند تند تكان ميداد و همون شعر هميشگي اش را زمزمه ميكرد كه:« ماچه سگ ليلي--- شيرش بده خيلي ، گريه كنه به من چه --- خندم كنه به من چه».توضیح:1:این داستان در سال 82در هفته نامه آرمان چاپ شد.2:این داستان بر مبنای واقعیت نوشته شده است.