داستان13:«روشنفکر»
روشنفکر به محض اینکه وارد شد روی یکی از صندلی ها که خالی بود نشت و شروع کرد به حرف زدن :«امشب خواب خیلی عجیبی دیدم »و بعد منتظر نشد تا کسی از او بخواد که خوابش را تعریف کند و خودش شروع کرد به حرف زدن:«اصلا نمیدونم چرا این خواب را دیدم، دیشب نه غذای سنگینی خورده بودم،نه قبل از خواب خودم را خیلی خسته کرده بودم»و ادامه داد:خیلی جالب بود داشتم خواب متولد شدن خودم را میدیدم،مادرم همون شکل همیشگی بود یادش به خیر ،ولی همش به جای جیغ زدن ما...ما...صدا میکرد ،آنقدر صدا کرد تا من به دنیا آمدم،فوری خودم را شناختم،عکس های بچه گی خودم را دیده بودم ولی نمیدونم چرا رنگم قهوه ای بود با یه خال سفید بزرگ توی پیشونی،حالا که خوب دقت میکنم متوجه میشم که من گوساله به دنیا آمده بودم.
روشنفکر نفس عمیقی کشید و نگاهی به اطراف میز انداخت و گفت :خیلی جالبه نه!؟و دوباره بدون آنکه منتظر اظهار نظر کسی بشود شروع کرد به تعریف ادامه خوابش و گفت:که چیز زیادی از بعد از به دنیا آمدنش را یادش نیست،فقط یکدفعه خودش را دیده بوده که به بلوغ رسیده و رنگ قهوای بدنش تیره شده،
روشنفکر از بعد از بلوغش را هم اصلا به یاد نداشت حالا یا توی خواب ندیده بود و یا دیده بود و یادش رفته بود،تنها چیزی که از اون خواب عجیب یادش بود این بود که هر چه بزرگتر میشده تغییراتی را در بدنش احساس میکرده،مثلا پاهاش یه کم بلندتر شده بوده،خودش یه خورده لاغرتر و گوشها شم مقداری درازتر،
روشنفکر دوباره نگاهی به اطراف میز انداخت و لبخندی زد و گفت خیلی عجیبه نه!؟و ادامه داد :اما عجیب تر اینکه من مرگ خودم را هم در خواب دیدم،همه اومده بودند،همه را شناختم،تابوت من را گذاشتند زمین و جسدم را بیرون آوردند،رفتم جلوتر و پارچه روی بدنم را کنار زدم،درست بود خود خودم بودم،ولی نمیدونم چرا شکل یه الاغ شده بودم یه الاغ کامل،روشنفکر بعد تعریف کرد که موقعی که اونو داخل گودال بزرگی انداخته بودند از خواب پریده بود.سپس ادامه داد چیزی که من را خیلی به خودش مشغول کرده ،اینه که من چرا گوساله به دنیا آمدم و خر از دنیا رفتم و برای چندمین بار گفت:خیلی عجیبه،و ساکت شد.
روشنفکر که ساکت شد سرم را بلند کردم تمام صندلی ها خالی بود حتی روشنفکر هم اونجا نبود و من تنها نشسته بودم و با خودم حرف میزدم.3/12/1382
توضیح:این داستان شرح حال کسانی است چون من،که حرف از روشنفکری میزنند و یا ادعایش را دارند و در واقع و در عمل............
اقا بزرگ الاغ چموشش را گوشه حیاط پشتی می بست و ورونه ای را که روی دوشش بود کنار حوض کوچک وسط حیاط می گذاشت و دوباره می رفت سر وقت الاغ و ما هم به همراه ننه اقا میرفتیم سراغ ورونه،ننه اقا ک و ن ورونه را ور میکشید و هر چی توش بود می ریخت روی زمین،توی ورونه اقا بزرگ هر چیزی ممکن بود پیدا شود از کلم و چغندر و شلغم و زردک گرفته تا هندونه و خربزه و کالک ... همه اینها را گفتم که بگم توی ورونه من هم ممکنه هر چیزی پیدا بشه از شعر و داستان گرفته تا مسایل اجتماعی و سیاسی و کارگری و....امیدوارم دوستان مرا از نقد ونظرشان بی نصیب نگذارند.راستی مزه کالکهای اقا بزرگ هنوز زیر دندانم است و دیگر اینکه الاغ چموش بالاخره اقابزرگم را کشت،یادش گرامی