عزیزم!

امروز صبح،تا کنون خیلی دلواپس هستم!نمیدانم چرا!مثل مقصری که میخواهند او را به محبس ابدی بسپارند.حس میکنم انقلاباتی در زندگانی من،به من نزدیک است.بدون سبب دلم میخواهد گریه کنم.شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد.به هر حال به قلب شاعر چیزهایی میگذرد که در قلب دیگران نمی گذرد.

شعر«بوته ضعیف»را بخوان.بواسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد.

من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن وبه من عنوان شوهر را بدهی.من از بچگی از کلمه زن و شوهر بیزار بودم.واضع کلمات:احتیاج یا طبیعت،خوب بود از وضع این دو کلمه خود داری میکرد.به تو گفته ام دوستت دارم در صورتیکه....

اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد.بین سایر دختر ها سر بلند خواهی شد.اگر جز این باشد آگاه باش:پرنده وحشی با قفس انس نخواهد گرفت.

این کاغذ چندمی است که می نویسم.یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند. در مقابل،من به خود  خواهم گفت:او به طبیعت واگذار کرده است.ولی این خطاست.برای اینکه انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آنرا،تا حدی که مکن است،به دلخواه خود درآورد.

کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن،دیگر آن پرنده وحشی را در قفس نبینی و در میان یاس و پشیمانی و اندوه،که ناگهان ضربات قلبت را نا مرتب کرده است،تعجب می کنی او از کجای قفس پرید.پرهای او که ابدا با حرفهای تو بریده نمی شود.پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است،عبارت از خیال و عشق اوست.       19مهر1306،نیما