بحثش كه با كار فرما تمام شد، آرام آرام به طرف ته سوله حركت
كرد پاهايش بدنش را به سختي به دنبال خود مي كشيد، به ته سوله كه رسيد روي چند
رولي كه روي هم انباشته شده بود نشست. شيفت كاري تمام شده بود و كارگرها جاي خود را
با هم عوض مي كردند. جوان چشمهايش را بست نمي خواست ديگر آنهمه حقارت، حق كشي، و
بي عدالتي را نگاه كند، سپس انگشتانش را نيز داخل گوشهايش فرو برد يك لحظه تاريكي
و سكوت و بعد سوتي ممتد در سرش. آرام آرام نفس مي كشيد، بوي بد گازوييل و روغن
وگريس همه جا را پر كرده بود، با بوهاي مختلف در سوله آشنا بود و براحتي آنها را
از هم تمييز ميداد.
« كمي پايين ميخ ، از گچ ديوار يك تخته ور آمده واز زيرش بوي
اشياء و مو جوداتي كه سابق براين در اين اتاق بوده اند استشمام مي شود، بوي عرق
تن، بوي ناخوشيهاي قديمي ، بوي دهن، بوي پا، بوي تند شاش، بوي خاگينه سوخته، بوي
پياز داغ و بوي اتاق پسري كه تازه تكليف شده، خيلي بوهاي ديگر هم هست كه اصل و
منشأ آنها معلوم نيست ولي اثر خود را باقي گذاشته اند.»
به غير از بوي روغن و گريس و گازوييل و بوي ترشيدگي چسب آهار
پشت فرشها كه با بوي ادكلن كار فرما كه چند لحظه پيش از اينجا رفته بود قاطي شده
بود حالا بوي نفرت و كينه را نيز را احساس مي كرد، از اين بوي جديد حالش به هم
خورد، يكي از دستانش را از روي گوشش برداشت و با دو انگشت شصت و سبابه بيني خود را
فشار داد بوها تمام شده به نظر مي رسيد اما صداها آغاز شده بود، به محض اينكه دستش
را از روي گوشش برداشت يكي از كارگرها داد زد:« برو»، و بعد صداي تلق تلوق وحشتناك
دستگاه با فندگي،
« ما مرده و زنده، بايد شهامت داشته باشيم كه اوضاع را همانطور
كه هست ببينيم، هر چه باداباد، هر چند من یا تو، يا هر دويمان در اين راه جانمان
را از دست بدهيم، آنهايي كه پيشتر از اين، اين چيزها را ديدند سكوت كردند، من سكوت
نخواهم كرد و پدر، نمي خواهم كه تو نيز، مدفون در پراگ سكوت كني»
صدا توي گوش جوان پيچيد: تلق...تلوق...تلق...تلوق، چند لحظه بعد
كارگر ديگري دستگاه بوبين را روشن كرد، دستگاه جيغي كشيد و شروع كرد به چرخيدن به
دور خود و صداي قرقرش با تلق تلوق دستگاه بافندگي قاطي شد، كارگري كه با دستگاه
كپس شركت كار مي كرد از دستشويي بيرون آمد، دو دستش را به زير بغلهايش فرو برد و
از عقب به طرف جلو كشيد و آنها را خشك كرد و بلافاصله كليد دستگاه را رو به بالا
فشار داد، صداي در در دستگاه كپس با قرقر بوبين و تلق تلوق دستگاه بافندگي در هم
آميخت و پشت سر آن صداي دستگاه باد كه مثل ماري بزرگ فيس فيس صدا مي كرد، صداها
ديگر به راحتي از هم تشخيص داده نمي شد كه جوان اسم خودش را از بلند گوي داخل سوله
شنيد:« آقاي... به دفتر شركت،» با اكراه از جا بلند شد، چند بار دهانش را مزه كرد،
مزه بدي ميداد.
« من خودم را به خوردن بچه قورباغه، موش خاكي و خرچنگ محدود
كرده بودم، اگر دوست داريد بدانيد چه مزه اي ميدادند فقط اين را ميتوانم بهتان
بگويم كه قورباغه مزه قورباغه ميداد و موش هم دقيقا مزه موش»
چشمانش را باز كرد نور كم داخل سوله چند لحظه او را آزارداد چند
بار پلك زد تا به نور عادت كند، بوي روغن و گريس و گازوييل و ادكلن دوباره به بيني
اش هجوم آورد .
از دفتر شركت بيرون آمد واز در كارخانه خارج شد، سرش را رو به
آسمان بلند كرد و نفس عميقي كشيد، احساس راحتي و آزادي ميكرد، خيابان منتهي به میدان را قدم زنان طي كرد به میدان كه رسيد از جدول دور آن بالا رفت و داخل سبزه ها
نشست و به اطراف چشم دوخت.
« ما در قانون اساسي اصول معتل مانده اي داريم و عزم دولت بر آن
است تا به آن اصول واقعيت و عينيت ببخشد، به عنوان مثال اصل 43 بند 2 قانون اساسي
ميگويد: جمهوري اسلامي موظف است به هر انساني كه نيروي كار دارد سرمايه وابزار كار
بدهد تا بتواند براي خود كار كند.»
بوي دود و گازوييل اينجا نيز او را مي آزرد حس كرد بوي تعفن و
فساد جامعه را نيز مي شنود، صداي بوق و ترمز ماشينها و داد و بيداد انسانها به گوش
مي رسيد. دستانش را دوباره داخل گوشهايش فرو برد، صداها قطع شد ولي بوها، چند لحظه
نفسش را در سينه حبس كرد، ولي چشمهايش بايد باز مي بودند و حالا شاهد همان
حقارتها، بي عدالتيها، و حق كشي ها در محيطي بزرگتر بود، چشمهايش را نيز بست ، خودش
را ديد كه وارد خيابان شد، صداي جيغ ترمز ماشين وبعد همهمه مردمي كه به دور او جمع
شده بودند ، جوان يك لحظه چشمانش را باز كرد اطرافش پر بود از رجاله و لكاته، هنوز
بوي نفرت و كينه به مشامش مي رسيد، دهنش بوي خون مي داد، صداها به صورت وزوزي
طولاني به گوشش مي رسيد، سرش را به يك طرف خم كرد و چشمانش را بست.
« دو يابوي سياه و لاغر لاشه هاي گو سفندان را برايش مي آوردند،
قصاب دستي به ران و كپل گوسفندان مي كشيد بعد دو تا از آنها را بر مي داشت و به
چنگك مي آويخت، با خودش فكر کرد حتما شب هم كه دست بر تن زنش ميماليد ياد گوسفندها مي
افتاد و فكر مي كرد كه اگر زنش را مي كشت چقدر عايدش مي شد.»
دستي روي شانه اش خورد سرش را بلند كرد پيرمرد مسئول سبزه هاي
داخل میدان بود. پير مرد شانه جوان را چند بار تكان داد : بلند شو آقا، بلند شو برو
سكوي سيماني بشين، مي خوام سبزه ها را آب بدم ، جوان بلند شد و به اطرافش نگاه
كرد، نگاهي به جاده اي كه به شهرك صنعتي منتهي ميشد انداخت و بعد نگاهي به جاده
سمت راست كه به طرف خانه اش مي رفت ،به سمت راست حركت كرد .
« چرا نميشه؟ حقوق اين ماهت را كه گرفتي، كارش يه حلقه است و يه جعبه شيريني،
فعلا عقدش مي كنيم تا ماههاي بعد كه حقوق گرفتي، يه جشن كوچيك و...»
جوان يك لحظه ايستاد نگاهي به جاده سمت چپ كرد و دوباره نگاهي
به جاده سمت راست و چهره مادرش كه به آرامي مي خنديد، جوان برگشت،لحظه ای تامل کرد و حركت
كرد، به طرف جاده اي كه به شهرك صنعتي منتهي مي شد.
توضیح:این داستان در 16 دی 1381در شماره 1775هفته نامه جوانان امروز چاپ شد.
پايان.