وقتی که لوله های بلند توپ
در چار سوی گیتی
در استتار شاخه و برگ درخت هاست.
این قمری غریب،
روی کدام شاخه بخواند؟
وقتی که دشت ها،
دریای پر تلاطم خون است،
دیگر نسیم،زورق زرین صبح را
روی کدام برکه براند؟
آیا رهایی بشریت را
در چار سوی گیتی،
در کائنات،
یک دل امیدوار نیست؟ آیا....
بخش کوچکی از شعر یک گل بهار نیست،از فریدون مشیری
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:43 توسط ابوالفضل مقری بیدگلی
|
اقا بزرگ الاغ چموشش را گوشه حیاط پشتی می بست و ورونه ای را که روی دوشش بود کنار حوض کوچک وسط حیاط می گذاشت و دوباره می رفت سر وقت الاغ و ما هم به همراه ننه اقا میرفتیم سراغ ورونه،ننه اقا ک و ن ورونه را ور میکشید و هر چی توش بود می ریخت روی زمین،توی ورونه اقا بزرگ هر چیزی ممکن بود پیدا شود از کلم و چغندر و شلغم و زردک گرفته تا هندونه و خربزه و کالک ... همه اینها را گفتم که بگم توی ورونه من هم ممکنه هر چیزی پیدا بشه از شعر و داستان گرفته تا مسایل اجتماعی و سیاسی و کارگری و....امیدوارم دوستان مرا از نقد ونظرشان بی نصیب نگذارند.راستی مزه کالکهای اقا بزرگ هنوز زیر دندانم است و دیگر اینکه الاغ چموش بالاخره اقابزرگم را کشت،یادش گرامی