من« خواب » هاروکی را دوست دارم.(قسمت پایانی)
داستان به صورت اول شخص بیان میشود،کاراکتر اصلی زن جوانی است که با شوهر دندانپزشک و پسرش زندگی آرامی دارد تا اینکه یه شب فکر میکند خواب میبیند اما بعد متوجه میشود بیدار است و در همان حال و در اتاق خوابش پیرمردی را میبیند که بالای سرش ایستاده و پارچ آبی در دست دارد و روی پاهای او آب میریزد،او سعی میکند تکانی به خودش بدهد ولی نمیتواند بعد میخواهد جیغ بزند ولی نمیتواند(این اتفاق چندین بار برای من هم افتاده،شما را نمیدانم.)و وقتی از ترس دارد زهره ترک میشود باتلاش زیاد بالاخره تکانی به خودش میدهد اما دیگر از پیرمرد خبری نیست او مطمئن است که خواب ندیده و و با چشمانی باز همه چیز را میدیده(درست مثل من).اتفاق عجیب تر آنکه از آن شب به بعد دیگر خوابش نمیبرد حتی یک دقیقه. بدون آنکه خانواده اش بفهمند یا احساس خستگی کند. مثل قبل به رختخواب میرود و بعد از چند دقیقه که همسرش به خواب رفت بلند میشود و تا صبح یا کتاب میخواند(آنا کارنینا اثر تولستوی)یا به ماشین سواری میرود یا پیاده روی،و قبل از بیدار شدن خانواده به خانه بر میگردد و به آنها صبح به خیر میگوید و صبحانه درست میکند و...و بعد متوجه میشود چقدر زندگی یکنواخت است:«همسرم هر روز صبح با ماشین خود از ساختمان بیرون میآید.پسرمان روی صندلی کنار او مینشیند.دبستان او سر راه مطب است.من میگویم:«مواظب باشید»و همسرم جواب میدهد:«نگران نباش»همیشه همین گفتگوی کوتاه و تکراری و......ماشین را به راه می اندازد نوار موتسارت را در ضبط میگذارد و با موسیقی زمزمه میکند.دو مرد من هنگام رفتن همیشه برایم دست تکان میدهند.دستهایشان دقیقا مثل هم تکان میخورد.توضیحش سخت است.سر هایشان را دقیقا به یک زاویه خم میکنند و کف دستهایشان را به سوی من میچرخانند و آرام تاب میدهند. درست شبیه هم،انگار یک معلم رقص آنها را تعلیم داده است.»
موراکامی در این داستان با زیرکی مسایل خانوادگی و بعضا اجتماعی را مطرح کرده و گاهی به سخره میگیرد،از قیافه شوهرش گرفته تا کارهای خانه تا شغل همسرش و روابط انسانها وغیره وغیره.
در پایان داستان کاراکتر داصلی در یکی از همین شبگردی هایش که به مکان دنجی رفته داخل ماشینش گرفتار میشود در حالیکه چند مرد آنرا احاطه کرده اند:«نمیتوانم سوئیچ را در دست بگیرم.به پشتی صندلی تکیه میدهم و صورتم را با دستها میپوشانم.گریه ام میگیرد.درون این جعبه کوچک زندانی شده ام و نمی توانم هیچ جا بروم.نیمه شب است.مردها ماشین را به جلو وعقب تکان میدهند.میخواهند آنرا چپ کنند.»
اقا بزرگ الاغ چموشش را گوشه حیاط پشتی می بست و ورونه ای را که روی دوشش بود کنار حوض کوچک وسط حیاط می گذاشت و دوباره می رفت سر وقت الاغ و ما هم به همراه ننه اقا میرفتیم سراغ ورونه،ننه اقا ک و ن ورونه را ور میکشید و هر چی توش بود می ریخت روی زمین،توی ورونه اقا بزرگ هر چیزی ممکن بود پیدا شود از کلم و چغندر و شلغم و زردک گرفته تا هندونه و خربزه و کالک ... همه اینها را گفتم که بگم توی ورونه من هم ممکنه هر چیزی پیدا بشه از شعر و داستان گرفته تا مسایل اجتماعی و سیاسی و کارگری و....امیدوارم دوستان مرا از نقد ونظرشان بی نصیب نگذارند.راستی مزه کالکهای اقا بزرگ هنوز زیر دندانم است و دیگر اینکه الاغ چموش بالاخره اقابزرگم را کشت،یادش گرامی