سال بلوا

این هم غم انگیز است.مگر آدمهای نخستین چه می کرده اند که گناهشان را میشوریم و بهشان میگوییم وحشی؟آدمها از ترس وحشی میشوند،از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدمهای دیگر را از کار بیندازند،و گرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست،به قدر همه هم هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟چرا هیچ چیز از تاریخ نمی دانند؟چرا ما این همه در تیره بختی تکرار میشویم؟این همه جنگ،این همه آدم برای چیزی کشته شده اند که آن چیز حالا دستشان نیست،دست فرزندانشان هم نیست.فقط می جنگیده اند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را میخوریم؟همان چیز هایی که در گذشته خون هزاران نفر را به خاطرش ریخته اند؟خاک بر سر همه شان کنند! پس چه غلطی کرده اند؟پدر میگفت که هر جنگی به خاطر صلح در میگیرد،و هر صلحی مقدمه ای است برای جنگ.چه کسی جلو جنگ را میگیرد؟چه کسی مانع از آدم کشی میشود؟چه کسی صلح می آورد؟آن آدمی که از هیچ چیز نمی ترسد و شمشیرها را کج میکند و تفنگ ها را از کار می اندازد کیست؟مادر میگفت:«امام زمان،اما اگر بیاید.»

پس چرا نمی آید.؟

«نوش آفرین»

داستان14:«کاروان»

اتوبوس چند متری حرکت میکند،شروع میکنم به تکان تکان دادن دستم،راننده از آیینه مرا میبیند و ترمز میکند،با عجله به اتوبوس میرسم،مسئول کاروان در اتوبوس را باز میکند و میگوید:«چرا دیر کردی؟»میگویم:«سلام»و از پله جلو اتوبوس بالا میروم،راننده ناگهان حرکت میکند  و من رو به جلو پرت میشوم،دستم را میگیرم به صندلی جلوییم،مسئول کاروان دو سه تا صندلی پایین تر را نشانم میدهد و میگوید:«برو بشین اونجا».

اتوبوس پراست، هفت هشت ده تا مرد و بقیه زن و دختر،زن ها و پیر زن ها عجیب و غریب نگاهم میکنند،به صندلی خالی میرسم،پیرمردی هنوز حرکت نکرده ،داخل صندلی دارد چرت میزند،هنوز ننشسته ام که راننده ترمز میکند،پرت میشوم رو به جلو،لبه یکی دو صندلی جلوتر را میگیرم و تعادلم را حفظ میکنم،دو دختر جوان توی صندلی فرو رفته اند و ریز ریز میخندند،راننده سرش را از شیشه بیرون می آورد و فریاد میزند:«کره خر اینجوری می پیچند.».مسئول کاروان یک پنجاه تومانی از از جیبش در می آورد و می اندازد داخل صندوق سبز کوچک جلو راننده و می گوید:« به خیر گذشت».

دهان پیر مرد عجیب بوی پیاز  سبز و گوشت لوبیا میدهد،نگاهم را از پیر مرد میدزدم و نفس عمیقی میکشم،صندلی کناری ام را دو زن نسبتا مسن اشغال کرده اند،پشت سر آنها دو دختری که ریز ریز میخندیدند هنوز میخندند،یکی از آنها چادرش را کمی بالا می آورد و دوباره روی سرش مرتب میکند و من سفیدی گردن و کمی بالای سینه اش را میبینم.

جوانی در جلو اتوبوس شروع میکند به مداحی کردن،زن ها کمی ساکت میشوند و دوباره پچ پچ میکنند،مداح با صدای بلند و سوز ناکی میگوید:«یا صاحب الزمان»،پیر مرد از خواب میپرد،آب از گوشه لبش سرازیر شده و روی صورتش جوی درست کرده،با پشت دست صورتش را پاک میکند و می پرسد :«رسیدیم؟»سرم را رو به بالا تکان میدهم.

صدای استکان  و فلاسک چای تقریبا از تمام صندلی ها به گوش میرسد ،یکی یکی صندلی ها را ورانداز میکنم،زن های صندلی کناری ام چای میخورند،پشت سر آنها دخترها دارند با خیار توی دستشان ور میروند،متوجه من که میشوند ،دو تایی با هم چادرشان را باز و بسته میکنند،به رو به رو نگاه میکنم ، تابلو های علائم راهنمایی با سرعت از کنارمان رد میشوند ،چند تپه شنی مثل این که پنجه در دل خاک زده باشند در کنار جاده ایستاده و ما را تماشا میکنند،

بالاخره میرسیم،راه یک ساعته را در بیش از دو ساعت طی کرده ایم باسنم مورچه افتاده و لباسم عرق کرده است،راننده جای مناسبی را پیدا کرده و اتوبوس را پارک میکند ،مسئول کاروان فریا میزند:«بعد از نماز کنار ماشین شام میخوریم و نیم ساعت بعدش  هم حرکت میکنیم.»

نمی دانم کجا باید بروم،همراه جمعیت حرکت میکنم،ساختمان بزرگ آجر نمایی پیش رویم است که به نظر بازار میرسد،همراه جمعیت وارد بازار میشوم،بعضی از زنها و مردهای اتوبوس خودمان را میشناسم،بعضی سوهان میخرند بعضی نقل و پولکی،زنی پایین پله ها با مردی که بساط پهن کرده سر یک کیف زنانه چانه میزند،در طرف دیگر دخترهای داخل اتوبوسمان دارند با جوان سی دی فروشی کل کل میکنند،ساختمان مسجدی از دور پیداست و دروازه ای که پیش رویم است مردهایی با لباس فرم جلو دروازه ایستاده اند و زن های بی حجاب را مجبور میکنند تا با حجاب وارد شوند،ساختمان مسجد چند صد متر جلوتر است و محوطه بزرگی در جلو آن ،ساختمانی در سمت چپم خودنمایی میکند که روی آن نوشته اند کتابخانه.قسمت پشت کتابخانه سکوی سیمانی ای وجود دارد که سایه آن باعث شده تا بعضی از خانواده ها آنجا اتراق کنند،بقیه مردم یکی پس از دیگری در محوطه فرش پهن میکنند و دوباره بساط میوه و چای راه می افتد.

به طرف سکوی سیمانی میروم و گوشه ای خلوت مینشینم ،چند بار به این طرف و آنطرفم نگاه میکنم،جمله آبجوش و چای صلواتی چندین جا به چشم میخورد،کمی آنطرفترم مرد و زن افغانی جوانی نشسته اند،مرد لم داده و زن با سرش به او تکیه کرده و عاشقانه به شو هرش نگاه میکند،مرد آرام و یواشکی دست زنش را نوازش میکند.به طرف دیگرم نگاه میکنم مرد جوانی پتویی کهنه روی سکه پهن کرده و یکوری لم داده روی ساکش و کتاب میخواند،توجهم جلب میشود،کمی چشمانم را ریز میکنم تا عنوان کتابش را بخوانم:«تو..لد..ی ..دی..گر»با خودم فکر میکنم که این اسم را کجا شنیده ام کمی با ذهنم کلنجار میروم آها این عنوان یکی از کتابهای فروغ فرخزاد است،کنجکاو میشوم و به چهره مرد دقیق،سی و پنج تا را راحت دارد،سبزه است با موهای فری،شلوار جین رنگ و رو رفته ای پوشیده و کفشهای کتانی اش را پایین سکو انداخته،به او نزدیک میشوم و کنارش مینشینم و میگویم:«ببخشید که مزاحمتون شدم»سرش را از داخل کتاب بیرون میآورد و ور اندازم میکند،بعد در حالیکه کمی خودش را بالا میکشد،به دیوار تکیه میدهد و میگوید:«خواهش میکنم»می پرسم:« شعر میخوانید؟به نظرم مال فروغ است.»نگاهی به کتاب می اندازد و آنرا به طرفم دراز میکنم،عنوان کتاب را درست خوانده ام اما نام نویسنده اش ع-فروهر است،کتاب را ورق میزنم و سر فصل ها را میخوانم فصل اول:شروع دوباره،فصل دوم تلاش برای شدن،فصل سوم....همینطور که کتاب را ورق میزنم میگوید:«دو ماهی میشود که ترک کرده ام»سرم را بلند میکنم و به چهره اش دقیق میشوم و میگویم :«من کمی به شعر و داستان علاقه دارم ،گاهی هم چیزکی مینویسم،فکر کردم شما هم...»حرفم را قطع میکند و میگوید:«علاقه دارم،خیلی از شاعران و نویسندگان معاصر را خوانده ام،اصلا کارم همین است،توی تهران چاپخانه دارم»در حین حرف زدن دستش را داخل کیفش میکند و کارت کوچکی را بیرون میآورد و نشانم میدهد،روی کارت نوشته شده:«چاپخانه و صحافی ساسان»برایم جالب میشود ،میپرسم:« هر هفته می آیید اینجا؟»جواب میدهد:«نه،فقط هفته ای دو بار،جنگل کنار جاده قم -اراک،جلسه داریم برای باز آفرینی،می فهمی که؟سرم را تکان میدهم.ادامه میدهد:«صبح یکنوبت سخنرانی داشتیم،قرار بود بعدالظهر هم یکنوبت داشته باشیم،حوصله ام نرسید،آمدم اینجا استراحت.»و بعد سر صحبتمان دراز میشود و از اوضاع ادبیات کشور و از وضع کاغذ که خیلی خراب است و از کار چاپ و ...آنقدر طولانی میشود که صدای اذان میپیچد توی محوطه.

آدمهای توی محوطه تکانی میخورند و بعد از چند ثانیه خیل کسانی است که بساط چای و میوه شان را بر میچینند و به طرف مسجد حرکت میکنند.میگویم:«ببخشید،میدانید دستشویی کجاست؟»میگوید:«حالا شلوغ است،تا چند دقیقه دیگر خلوت میشود»چند بار به این طرف و آنطرفم نگاه میکنم،مرد و زن افغانی رفته اند،محوطه به سرعت خالی میشود،صدای حی علی  الصلاه به گوش میرسد،به طرف دستشویی میروم.....

بعد از شام این صدای مسئول کاروان است که فریاد میزند :«تا نیم ساعت دیگه حرکت میکنیم».جمعیت به جز چند مردی که در کنار اتوبوس آتش سیگاری گیرانده اند و با هم گپ میزنند،بقیه دوباره به طرف بازار هجوم میبرند تا خریدشان را تکمیل کنند.

ساعتی بعد در جاده بر گشتیم،پیر مرد کنارم دوباره خواب است ،زنها و دختر های پشت سرم پچ پچ میکنند ،مداح جوان آرامتر از دفعه قبل میخواند.و حدیث میکند.

راه برگشت را طولانی تر از رفت طی کردیم،پیاده که میشوم خیلی خسته ام ،دست و پایم درد میکند و ذهنم مغشوش است،صدها تصویر توی ذهنم نقش بسته :«پیر مردی که آب از گوشه لبش سرازیر شده و دهانش بوی پیاز سبز میداد،دختر هایی که ریز ریز میخندیدند و من سفیدی گردن و کمی بالای سینه شان را دیدم،مردی که چاپخانه داشت و در حال ترک بود،مرد و زن جوان افغانی با نوازش عاشقانه شان و بعد تصاویر نقل و پولکی و سوهان و غیره وغیره و آخر سر ساختمان مسجدی توی بیابان که پاتوق کاروان بود. 

پایان85/6/11