از اوج بنگریم و ببینیم
اخر چرا به سینه انسان دیگری
شمشیر می زنیم؟
ما ذره های پوچ،
در گیر و دار هیچ،
در روی کوره راه سیاهی،که انتهاش
گودال نیستی است
اخر چگونه تشنه به خون برادریم؟
بخش کوچکی از شعر:یک گل بهار نیست،سروده فریدون مشیری
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ ساعت 22:26 توسط ابوالفضل مقری بیدگلی
|
اقا بزرگ الاغ چموشش را گوشه حیاط پشتی می بست و ورونه ای را که روی دوشش بود کنار حوض کوچک وسط حیاط می گذاشت و دوباره می رفت سر وقت الاغ و ما هم به همراه ننه اقا میرفتیم سراغ ورونه،ننه اقا ک و ن ورونه را ور میکشید و هر چی توش بود می ریخت روی زمین،توی ورونه اقا بزرگ هر چیزی ممکن بود پیدا شود از کلم و چغندر و شلغم و زردک گرفته تا هندونه و خربزه و کالک ... همه اینها را گفتم که بگم توی ورونه من هم ممکنه هر چیزی پیدا بشه از شعر و داستان گرفته تا مسایل اجتماعی و سیاسی و کارگری و....امیدوارم دوستان مرا از نقد ونظرشان بی نصیب نگذارند.راستی مزه کالکهای اقا بزرگ هنوز زیر دندانم است و دیگر اینکه الاغ چموش بالاخره اقابزرگم را کشت،یادش گرامی