معرفی کتاب9:«از کوچه رندان»

از کوچه رندان نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب است او در این کتاب به بررسی زندگی و اندیشه حافظ میپردازد.خواندن این کتاب به ویژه فصول میانی و فصل آخر آن بسیار لذت بخش است،گوشه هایی از کتاب را با هم مرور میکنیم:صفحه 37:«وقتی حافظ ریا و فساد را در تمام طبقات به شکل زننده ای عیان میبیند،آیا مثل عبید زاکانی فکر نمی کند که :تخم حرام اندازید تا فرزندان شما فقیه و شیخ و مقرب سلطان باشند.»

صفحه 48:«در نظر رند،شیخ و فقیه و مقرب سلطان کسانی بودند که خود را به دیو سالوس و ریا فروخته بودند و وعظ و ذکر و دعا فسانه ای بود که واعظان بدانها آدمهای ساده را فریب میدادند و از آن دام تزویری می ساختند تا با آنچه «خود بگویند و نکنند»مردم را در گمان و فریب نگه دارند،برای رند،دنیا عبارت بود از جایی که هیچ آفریده در وی نیاساید و عاقل آنکه به دنیا و اهل او نپردازد.در دنیایی که جاهل دولتیار باشد  و عالم بیدولت،چه اعتباری به شیخ هست که ریا میکند و به حاجی که دائم سوگند دروغ میخورد به خدا و خانه خدا»

صفحه 141 و142:«اگر آنچه بر قلم صنع رفته است چنان از نقص و خطا عاری باشد که سازنده نقش خودش هم نتواند نقش بهتر از آن رقم زند،کمال این نقش،قدرت بی پایان نقش آفرین را محدود خواهد کرد  و او را از آفریدن نقشی که از آنچه هست بهتر باشد عاجز نشان خواهد داد،بعلاوه تصور آنکه خطایی بر قلم صنع نرفته است و هر چیز که هست آنچنان است که می باید،کل عالم را نیز از اشتیاق به کمال  و از سعی در نیل بدان که نزد عارف و حکیم غایت سیر و حرکت تمام ذرات وجود است باز میدارد و بازگشت کثرت را به وحدت که رمز سلوک عارفان است،بیمعنی  یا نا مفهوم میکند»

صفحه 154 و155:«غالب این مدعیان کشف و کرامت جز خورندگان اوقاف و جز فریبندگان اعتماد عوام چیزی نیستند،صوفی شهر که مثل یک حیوان خوش علف لقمه شبهه می خورد،اگر یک لحظه کلاه خود را قاضی کند  تصدیق خواهد کرد که «می حرام ولی به ز مال اوقاف است»»

این کتاب خواندنی های بسیاری دارد که در این مقال نمی گنجید پیشنهاد می کنم  دو ستان و ... مطالعه کنند.من این کتا ب را در خرداد سال 83 تمام کردم.

داستان11:رهایی


همين بعدالظهري بود كه اينجا گير افتاده بودوفكر نمي كردكه ديگر امشب كسي براي نجات دادنش بيايد،نورلامپهاي زيادي كه بوسيله سيمها به دو طرف خانه بسته شده بودندخيابان را كمي روشن ميكرد،هوا هنوز كاملا تاريك نشده بود،از آن بالا نگاهي به داخل مسجد آنطرف خيابان انداخت،پيرمرد مؤذن، بالاي چارپايه كوچكي توي حياط مسجد ايستاده بود و با صداي بلند اذان ميگفت با اينكه پير مرد حداكثر تلاشش را ميكرد ولي صدايش لرزش زيادي داشت .صداي گريه بچه اي از خانه بغل مسجد به گوش ميرسيد،نگاهي بدانجا انداخت زن جواني كنار حوضچه وسط خانه درحاليكه بچه اش را دمر نگه داشته بود ويكدستش را دور كمر او حلقه كرده بود با دست ديگرش پاها و پشت بچه را زير شير آب مي شست، هر دفعه كه زن جوان مشتي آب روي پاهاي بچه مي ريخت صداي جيغ و فرياد بچه كوچك بلند مي شد. از اين بالا حداكثر يكي دو خانه ديگر را نيز مي توانست ببيند، توي ايوان يكي از آنها پيرزني كنار سماوري ذغالي چمباتمه زده بود، استكان وقندان كنار پيرزن نشان از اين داشت كه تازه از خوردن دو،سه تا چايي تازه دم فارغ شده،سرو صداي دو گنجشكي كه تازه كنارش نشسته بودند باعث شد تا نگاهش را از خانه پيرزن بردارد، گنجشكها نگاهي از روي تعجب به او انداختند و دوباره پريدند و پشت خانه پيرزن ناپديد شدند،الاغ پيري با بار سنگين ورونه اي كه به پشت داشت از خيابان عبور مي كرد، الاغ چند متر مانده به خانه اي كه چراغاني شده بود چند لحظه مكث كرد پاهايش را از هم باز كرد، و آبي كف آلود و زرد بر آسفالت خيابان ريخت، داخل خانه اي كه چراغاني شده بود ولوله اي برپا بود هر كسي به سمتي مي دويد كف حياط را با قالي فرش كرده بودند، تخت بزرگي بالاي ايوان گذاشته بودند و روي آن پر بود از سبد هاي خيار و سيب و زرد الو، پسر بچه كوچكي داخل خانه دويد و چيزي زير گوش مردي كه توي حياط بود پچ پچ كرد، مرد يك لحظه برآشفت سپس شلنگ بزرگي را از كنار حياط برداشت و بدست يكي از جوانهاي داخل خانه داد وچيزي به او گفت، چند لحظه بعد تمام اطراف خانه آب پاشي شده بود.

ساعتي بعد ديگر كسي در مسجد نبود، پيرزني كه در ايوان نشسته بودبشدت سرفه ميكرد، زن جوان با عجله لباسي را به تن بچه كوچكش مي پوشاند، حياط خانه اي كه چراغاني شده بود مملو از جمعيت بود. سر و صداي زيادي از خانه به گوش ميرسيد بوي اسفند تمام فضاي خيابان را پر كرده بود، پرنده اي در آسمان باقي نمانده بود،با نور زيادي كه لامپها به اطراف ميپراكندند نور ستاره هاي زيادي كه درآسمان بود جلوه اي نداشت و او ميدانست كه ديگر تا فردا كسي براي نجاتش نخواهد آمد و...

با سر و صداي گنجشكهايي كه فرصت را غنيمت شمرده و توي حياط خانه پير زن مشغول جست و خيزو دعوا بودند از خواب پريد. از پيرزن خبري نبود، مسجد خالي خالي بود، زن جوان دوباره دست بچه ش را گرفته بود و به كنار حوضچه حياط خانه مي آمد، داخل خانه اي كه ديشب چراغاني شده بود هيچكس نبود هر چيزي كناري افتاده بود و به نظرميرسيد تمام اهل خانه خواب باشند، ازآسفالت خيابان مشخص بود كه احتمالا همان الاغ  ديشبي باز از خيابان عبور كرده است. ساعتي بعد آفتاب كه كمي بالا آمد دو پسر بچه با نردباني از آنطرف خيابان  پيدايشان شد با ديدن پسرها برق خوشحالي در چشمانش درخشيد، اينجايي كه اسير شده بود اصلا جاي خوبي نبود از اينجا فقط ميتوانست سه يا چهار تا خانه را ببيند اما از آن بالا آزاد بود تا به تمام خانه هاي شهر كوچك نظري بياندازد. يكي از پسرها پايين نردبان را گرفته بود وپسر بزرگتر از آن بالا ميرفت، مردي با پرايدش در كنار خيابان توقف كرد، سرش را از شيشه پرايد بيرون آورد و داد زد: چيكار ميكنيد، بيا پايين، خطرناكه  ،پسر بزرگتر از آن بالا نگاهي به مرد پرايدي انداخت و رفت بالاتر، پسر كوچك پايين نردبان پرسيد: خيلي خراب شده  ، پسر بزرگتر جواب داد : نه فقط يه ذره دنبالش پاره شده ، چوباي بالاش محكمه ، هنوز سالمه، مرد پرايدي باز گفت : ميخواهيد چيكار كنيد ، بيا پايين، پسر كوچكتر گفت : كاغذ هواييم،كاغذ هواييم اون بالا گير كرده، پسر بزرگتر نگاهي به مرد پرايدي و پرايدش انداخت و گفت : كاغذ هوايي چيه ، باد بادك ،. پايان ( این داستان در سال 83در چند نشریه در شهرستان آران و بیدگل و کاشان چاپ شد. )