دلم لرزید.گفتم:«گیر افتاده ام یانوشکا.کاری کن سفرم به هم بخورد.»
«چه جوری؟»
«نمی دانم بهش فکر کن.»
«اگر همان اول بهش جواب رد میدادی حالا این جور نمی شد»
صورتش را روی زانو هام گذاشته بود.گرما به زانو هام میریخت،و من دلم نمیخواست از این وضعیت خارج شوم.
گفت:«هر کاری حاضرم بکنم که نروی سفر.»
دست بردم توی موهاش و با نوک انگشت هام گردن و صورتش را نوازش کردم:«با من زندگی کن.»
دست هاش حلقه شد دور تنم.بغل شدم.با هر بوس کوچولویی که به موهاش میزدم یک ستاره در دلم روشن میشد.در نور کمرنگ خانه احساس خدایی را داشتم که زنی از تابلو های نقاشی رنوار به گردنش آویخته،و جایی امنی برای خود یافته که آرامش ببخشد.
چشم هام را بستم و انگشت هام را در گردن و موهاش دواندم.بعد دست به زیر بغلش انداختم که بلندش کنم،نمی آمد، از صندلی پایین خزیدم و رفتم توی بغلش.دم گوشم گفت:«داری میروی سفر؟.»
دلم لرزید.صورتم را بردم توی گردنش و نفس کشیدم.تسلیم و نرم توی بغلم رها شده بود.کمی فاصله گرفتم که سیر نگاهش کنم.بعد نمی دانم کی لباس هاش را از تنش در آوردم،کی بغلش زدم سر دست بردمش توی تخت، کی باهاش عشق بازی کردم،فقط لحظه ای که چشم هاش یا کاموس یاکاموس می کرد،و از شدت لذت پولکی شده بود،داشتم با صدای بلند از ته دل می خندیدم.می خندیدم و دلم نمیخواست از بغلش جدا شوم.دلم میخواست در همان حال تا ابدیت بخوابم.
تلفن زنگ میزد و ذهنم را مشوش میکرد...آرام از بغل یانوشکا در آمدم،دست دراز کردم به طرف تلفن،گوشی را برداشتم.حکمت سبیل بود:«الو عباس»