تزار خوب است اما مشاورانش بدند
نمی دونم خواب بودم یا بیدار،کابوس بود یا...هرچه بود قذافی چیزی به پشتش فرو رفته بود و خون از صورتش می چکید و دو تا دستاش را گرفته بود جلو صورتش،آنطرفتر علی عبدا.. صالح و بن علی می دویدند تا سوار هواپیما شوند، بشار اسد هم پشت میزی نشسته بود میز کوتاه بود ولی فقط دو تا چشماش و پیشانیش پیدا بود، آنطرف میز اسد،صدام را از گودالی بیرون می کشیدند،چند نفر دیگر هم دورتر بودند که نشناختم،کمی آنسوتر بالای تخته ای چوبی مردی درشت اندام ایستاده بود که هر چند من هیچوقت استالین را ندیده بودم اما یکی مرتب توی گوشم زمزمه میکرد او استالینه، او استالینه،ناگهان استالین شروع کرد به قهقهه زدن،خنده ای هیستریک که به صورت ممتد ادامه پیدا کرد، گوشم شروع کردبه زنگ زدن،دستانم را توی گوشم فرو کردم و فشار دادم و....
تمام بدنم غرق عرق بود،نفس عمیقی کشیدم،کابوس عجیبی بود،صدای خنده استالین هنوز توی گوشم بود،نمی دانم چرا من هر وقت اسم استالین را میشنوم یاد دو کتابی می افتم که خیلی وقت پیش خوانده ام، اولیش قلعه حیوانات جورج اورل که فکر کنم همه خوانده باشید،اما دومیش کتابی است به نام پیوند گسستن از مسکو نوشته آرکادی شوچنکو ترجمه دکتر انور خامه ای، درباره این کتاب شاید بعدا بیشتر گفتم اما الان یه قسمت کوتاه کتاب را با هم بخوانیم:"این را توی کله ما فرو کرده بودند که استالین خوب، عادل و تقریبا یک خداست.به ما می آموختند گاهی ممکن است اشخاص فاسدی در پیرامون استالین پدیدار شوند و به او گزارش های نادرست بدهند ولی او همیشه به چنین کسانی غلبه خواهد کرد.این همان طرز تفکر قدیمی روسها یعنی _تزار خوب است اما مشاورانش بدند_بود که چندین قرن استبداد را توجیه می کرد."و....
حالا من می گردم دنبال یکی که خوابم را تعبیر کند اصلا نمی دونم تعبیر داره یا نه،اینکه جایی هم استالین باشه هم قذافی هم بن علی هم اسد هم ...هوووم حالا نمیدونم قاطی این همه آدم، خوابی که دیدم میمون بود یا نه،ولی راستی مبارک هم بود .
اقا بزرگ الاغ چموشش را گوشه حیاط پشتی می بست و ورونه ای را که روی دوشش بود کنار حوض کوچک وسط حیاط می گذاشت و دوباره می رفت سر وقت الاغ و ما هم به همراه ننه اقا میرفتیم سراغ ورونه،ننه اقا ک و ن ورونه را ور میکشید و هر چی توش بود می ریخت روی زمین،توی ورونه اقا بزرگ هر چیزی ممکن بود پیدا شود از کلم و چغندر و شلغم و زردک گرفته تا هندونه و خربزه و کالک ... همه اینها را گفتم که بگم توی ورونه من هم ممکنه هر چیزی پیدا بشه از شعر و داستان گرفته تا مسایل اجتماعی و سیاسی و کارگری و....امیدوارم دوستان مرا از نقد ونظرشان بی نصیب نگذارند.راستی مزه کالکهای اقا بزرگ هنوز زیر دندانم است و دیگر اینکه الاغ چموش بالاخره اقابزرگم را کشت،یادش گرامی