تقدیم به :عباس و مرضیه

و این عباس بود که دستش را به طرف آسمان نشانه گرفت و گفت:«نگاه کنید،نگاه کنید» نگاهمان رد انگشت عباس را گرفت و به آسمان دوخته شد.

آسمان کویر در بعدالظهر جمعه هایی که ما پیاده روی میکنیم زیبا است همچون زمینش،مکانهایی را که انتخاب میکنیم اکثرا سکوت محض است و آسمان و زمینش با شکوه،و این صدای عباس که دوباره میگوید:ببینید چقدر باشکوهه،اما این بار او آسمان کویر را نمیگوید بلکه پرنده بزرگی را می گوید که بالهایش  را کاملا گشوده و بر فراز ما ،در آسمان،جولان میدهد،شاید برای شکار موشی صحرایی ویا خرگوشی ویا اصلا برای اینکه شکوه و عظمتش را به رخ ما بکشد.عباس دوربینش را از گردنش باز میکند و میرود سر وقت عقاب ،و من به دوستان دیگرم مینگرم که هر چند تعدادشان از انگشتان یک دست کمتر است اما خوشحالم این چنین دوستانی دارم که آواز و پرواز پرنده ای،بی تابشان میکند و هر کدام ذوقی دارند و هنری و دغدغه ای از فرهنگ و هنر و...

عباس نمیخواهد عقاب را رها کند،اما این عقاب است که رد نگاه عباس را جا میگذارد و او ناگزیر به نگاه ما میپیوندد و میگوید :میخواهم در خانه ام جلسه ای بگیرم،میپرسم:به چه مناسبت؟ و او توضیح میدهد جشن بهمنگان را و من نمیدانم شرمنده باشم که بار اول است که این نام را میشنوم یا شادمان که لا اقل اکنون به همت دوستان خوبم آقای رسولزاده و سرکار خانم عطاردی،دیگر بار این آیین کهن در منطقه ما زنده گشته و یکی چون من آشنا با آن.

و اکنون که اینجا نشسته ام و سرم را از روی کاغذ بلند میکنم و به اطرافم نگاه میکنم،بسیار خرسندم که دوستانم خیلی بیشتر از انگشتان یک دستند ،ابراز دوستی و علاقه کردن کار سختی نیست اما در جامعه ما مقداری نا معمول است ،ولی من دوست دارم  که خطاب به دوستا نم بگویم که هم به آنها علاقه دارم و هم  برایشان حد اکثر احترام را قائلم. 25دی ماه 1391


«توضیح:این متن را نیم ساعت قبل از جلسه نوشتم تا به آقای رسولزاده و خانمش تقدیم کنم اما چون متن خوبی از کار در نیامد و در جلسه آنقدر هنر مند داشتیم که نوبت به خودم ندهم،نخواندمش ولی اکنون بدون کوچکترین ویرایشی آنرا در بالا خواندید!!.»

معرفی کتاب3:از گورکی تا گورکی

از گورکی تا گورکی نوشته آرکادی وکسبرگ و ترجمه سید داوود طبایی عقدایی است.این کتاب شرح زندگی عجیب  و پر از فراز و نشیب ماکسیم گورکی نویسنده بزرگ روسیه(شوروی سابق)است،او که در زمان لنین و استالین میزیسته است با روی آوردن به سیاست به بازی سیاست گرفتار شد و لنین و استالین(به ویژه)،او را به بازی گرفتند،هر چند که گورکی توانست با تن در دادن به این بازی خدماتی را به ادبیات روسیه بکند که شاید اگر به خدمت سیاسیون در نمی آمد نمیتوانست.گوشه هایی از کتاب را با هم بخوانیم:

اوت 1928در بازگشت گورکی به روسیه:«مرا در همه جا غرق افتخار میکنند،من نانوای افتخاری و کشاورز افتخاری هستم،امروز قرار است از تیمارستانی بازدید کنم و شما خواهید دید که مرا دیوانه افتخاری خواهند کرد»

دسامبر1922نامه گورکی به رومن رولان:«آنجا،در روسیه،توفانهای برف و کمونیستها زوزه میکشند اما وقتی که تعصب سرد باشد،حتی از توفان برف هم سردتر است.»

نامه گورکی به استالین 1933:«نویسندگانی که بلد نیستند یا نمی خواهند بیاموزند اما به مشاغل اداری عادت دارند،میکوشند به اهرمهای قدرت دست یابند....سخنان آنها در کنگره،عدم صلاحیت حرفه ای آنان را اثبات کرد،با این وصف قرار است همین اشخاص به عضویت هیئت رئیسه کنگره در آیند،چنین است که افرادی بی فرهنگ به رهبری انسانهایی با فرهنگ تر از خود نائل میشوند ،اما من این افراد را فقط در عرصه تفرقه افکنی ماهر و خبره میدانم و به درستکاری آنها ذره ای باور ندارم،به همین علت از کار کردن با آنها خودداری میکنم. وقت من گرانبهاست و خود را محق نمیدانم که آنرا با جر و بحث های حقیرانه تلف کنم.رفقا این موقعیت مرا وا میدارد که با اصراری شدیدتر از شما بخواهم که مرا از سمت ریاست هیئت رئیسه اتحادیه نویسندگان معاف دارید.»

نظر رومن رولان در مورد یاگودا رئیس ک گ ب:«او شخصیتی مرموز دارد ولی ظاهرا مردی زیرک و مودب است،اما حرفه پلیسی وی ترس انگیز است،او با لحنی مهربان سخن میگوید،آنچه را سیاه است سفید مینامد و آنچه را سفید است سیاه میگوید و اگر شما نسبت به سخنانش ابراز تردید کنید چشمهایش درشت میشود و وانمود میکند که شگفت زده شده است.»

گورکی در سال 1868 به دنیا آمد و در سال 1936 چشم از جهان فرو بست.

کتاب فوق شامل 445 صفحه است و من آنرا در سال 83 مطالعه کردم.


داستان5:بیکاری!؟

نفس عميقي كشيدم دستهايم را داخل هم قفل كرده و به طرف بالا حركت دادم و سر پنجه پا بلند شدم، سپس آرام به حالت اول برگشتم و تمام هواي داخل ريه ام را يكجا به بيرون فرستادم. هوا هر چند كمي سرد بود اما بسيار مطبوع بود، بوي درختها وسبزه هايي كه رو به زرد شدن نهاده بودند انسان را مست ميكرد.آسمان پر از ستاره بود وماه در بين آنها، تفاوت محيط بيرون ودرون كارخانه وتناقض بين آنها هر كسي را ميتوانست متعجب كند،صداي خفه دستگاه از داخل سالن كارخانه به گوش ميرسيد آواي خفه شركت هاي ديگر نيز، به طرف استخر كوچك گوشه حياط كارخانه حركت كردم. استخر بالاتر ازسطح زمين ساخته شده بود. بايد از چند پله كوچك كه به رنگ آبي تزيين شده بود بالا ميرفتم تا در كنار استخر قرار ميگرفتم. آب آن تازه عوض شده بود و داشت سرريز ميشد پايم را كنار پله كه گذاشتم نگاهم به صف مورچه هايي خورد كه با نظم به سوراخ كوچك زير پله وارد ميشدند آرام نشستم واز نزديك به آنها چشم دوختم هميشه از اين كار لذت ميبردم مورچه هادر دو صف طويل رفت و برگشت حرکت می کردند،هر دو مورچه كه در اين دو صف به هم برخورد ميكردند فقط يك ثانيه توقف كرده شاخك هايشان رابه هم ميزدند و رد ميشدند، مجذوب حركت ونظم حيوانات و حشرات كوچك بودم با خودم فكر كردم :« يعني تمام اين موجودات كوچك نيز خدايي دارند!؟». درست نمي دانم چند دقيقه نشسته بودم، ياد دو يا سه ماه پيش افتادم وقتي كه دستگاه خراب شده بود و من كنار ديوار حياط دو ملخ را در حال جفت گيري پيدا كردم آنروز حدود نيم ساعت روي زانوهايم نشستم و سرم را پايين گرفتم و حتي پلك هم نزدم تا بتوانم لحظه جفت گيري دو ملخ را تماشا كنم.ياد حرف يكي از كارگرها افتادم همان روز وقتي مرا به آن حالت ديد ،گفت: اهه! داري چكار ميكني!؟ چرا اينجا خم شدي !؟ بيكاري !؟». ، برگشتم و به در سوله نگاه كردم خوشبختانه كسي حواسش به من نبود،ازكنارمورچه ها برخواستم واز پله ها بالا رفته وكنار استخر نشستم وبه آسمان چشم دوختم، چند تكه ابر كوچك از جلو ماه رد شدند، ماه ناپديد شد وبعد از چند لحظه دوباره نمايان گشت، نور كوچكي از آسمان شروع به درخشيدن كرد،با خودم گفتم « چه شهاب قشنگي»، ولي بر خلاف تمام شهابهايي كه تا كنون ديده بودم اين يكي ناپديد نشد در كتابي خوانده بودم كه اين شهاب سنگها  با جو زمين برخورد ميكنند و خرد ميشوند و ما آنها را فقط چند لحظه كوتاه ميبينيم، اما اين يكي چندين ثانيه گذشته بود وهنوز در آسمان ميدرخشيد وثانيه به ثانيه بزرگتر ميشد، به اندازه يك توپ فوتبال كه شد كمي نگران شدم، وقتي كه ديدم لحظه به لحظه بزگتر ميشود و به طرف زمين حركت ميكند زبانم بند آمد، نمي توانستم نگاهم را از آسمان بردارم، حالا صدايش را هم ميشنيدم هو هو كنان به سمت زمين حركت ميكرد، يك زبانه بزرگ آتش بود وبس.

« حاجي گفت : بخوابيد رو زمين، بخوابيد رو زمين، سريع خودم را پرت كردم روي زمين، گرد وخاكي بود كه از اطراف بلند شده بود، چند ثانيه هيچ چيز پيدا نبود و بعد صداي ناله هايي كه از اطراف به گوش ميرسيد و پاي بريده اي كه نز ديك من افتاده بود. »

چند ثانيه وقت داشتم تا حساب كنم اين گلوله آتشين كجا مي افتد. ثانيه اول: چند تا كارخونه اونور تر، ثانيه دوم: دو، سه تا كارخونه اونورتر، ثانيه سوم:كارخونه بغلي، وثانيه بعد،دويدم به اونطرف استخر وپشت ديوار سنگي آن دراز كشيدم و دستها يم را از پشت گذاشتم روي سرم.

« حاجي داد زد: چند نفر بيان، اين گوني ها را از اين جا بردارند و بذارند بالاي خاكريز، يكي هم بياد كمك كنه،اين مجروحها را سوار آمبولانس كنيم».

چند لحظه بعد از اون صداي مهيب سرم را بلند كرده وبه اطراف نگاه كردم از سالن كارخانه دود غليظي بر مي خواست، تكه سنگي توي استخر افتاده بود وتمام تنم خيس خيس بود ،ولي من اصلا متوجه خيس شدنم نشده بودم، سرم را بيشتر بالا آوردم و به اطراف نگاه كردم.سنگ بزرگي روي پله جلو محوطه استخر خورده بود وآن را از جا كنده بود، با خودم گفتم:« بيچاره مورچه ها، حالا كي به داد اونا ميرسه» توي همين فكر بودم كه دستي روي شانه ام خورد و گفت:« اهه! داري چكار ميكني!؟ چرا اينجا خم شدي !؟ بيكاري !؟». يكي از بچه هاي كار خانه بود.  ( نوشته شده در دیماه 81،این داستان در آذر 82در ویژه نامه یلدا چاپ شد.)               

یه مدتی بعد از یه مدتی بعد تر:

1:مدتی قبل،داروخانه دکتر تقدیسی میدان مشتاق.

_ببخشید تامسولوسین هگزال دارید؟

نه،دیگه تو بازار نیست یعنی کم شده،وارد نمیشه و...

با خواهش و تمنا یک ورق گرفتم.

2:بعد از مدتی:داروخانه دکتر شکاری روبروی اورژانس،

مسول داروخانه سرم بزرگی را گذاشت روی پیشخوان.

گفتم:دکتر گفت سرم کوچیک نوشتم!

_کوچیکا کم شده دیگه وارد ....برو نصفش را خالی کن ...

3:مدتی بعدتر:داروخانه دکتر شمس الدین خیابان زینبیه:

 به محضی که وارد شدم مسول داروخانه دارویی را گذاشت روی پیشخوان و به مردی که روبرویش ایستاده بود گفت دو هزار و دویست تومن.

مرد با لکنت گفت این را نه،شربتش را بده،

مسول داروخانه که به نظر میرسید کلافه شده برگشت و از قفسه پشت سرش شیشه شربتی را گذاشت روی پیشخوان و گفت: هزار تومن،

مرد چند دویست تومانی را که در دست داشت را به هم فشرد شیشه شربت را پس زد و گفت:برمیگردم !و با سرعت از داروخانه خارج شد.

4:یه مدتی بعد از یه مدتی بعد تر:..................

معرفی کتاب2:«از برشت می گویم»

«از برشت میگویم»نوشته روت برلاو و ترجمه مهشید میر معزی است،برلاو زنی نویسنده،روزنامه نگار،کنجکاو و البته زیباست که بر حسب اتفاقاتی با  برتولت برشت آشنا میشود همان موقعی که برشت در زمان جنگ دوم جهانی از آلمان اخراج شده و به دانمارک میرود.تمام این کتاب شرح خاطراتی است که برلاو از برشت دارد.گوشه هایی از کتاب را با هم بخوانیم:

برشت:«از یک انسان میتوانی این قدر انتظار داشته باشی،از دیگری این قدر و از سومی این قدر،اگر تصوراتت برآورده نشدند،هرگز نباید دلخور یا ناامید شوی،در این صورت پیش داوری کرده ای،اگر یک نفر را داشته باشی که بتوانی صد در صد به او اطمینان کنی،پس خیلی«آدم»داری،از این نوع انسانها دو تا یافت نمی شود.»

«کسی که مبارزه طبقاتی میکند دچار مشکلاتی میشود زیرا نمیتواند تشخیص دهد چه کسی بهتر از همه از جریان سوم سود برده است یا میبرد.»

از برشت سوال میشود وقتی مینویسد چه حسی دارد؟و او جواب میدهد:«من فقط هنگامی که سر درد دارم حس میکنم،نه زمانی که مینویسم زیرا در آن وقت فکر میکنم»

سوال:برشت از چه متنفر بود،جواب:«از این که کسی پالتویش را برایش نگه دارد،از این که کسی برای سیگار برگش فندک بزند،از تعارف برای اینکه چه کسی اول از در وارد شود و....»

برشت:«کسی که به دنبال قدرت است،از آب شور مینوشد و نمیتواند دست بکشد.»

در بهترین صندلی ام کسی نشست-----او گفت:من بزرگ و مقتدرم.من یک استادم

حالا من روی چهار پایه ام نشسته ام--------------پشتم برای این صندلی حیف است.

شعر از «روت برلاو»

داستان«4» رد


بعد از اينكه پيرمرد از خانه آمد بيرون،لرزش خفيفي در بدنش احساس كرد، دستش را بالا آورد و كلاهش را تا روي گوشهايش پايين كشيد بعد يقه پالتواش را از دو طرف زد بالا، گردنش را كشيد داخل يقه و دستانش را توي آستينش فرو برد. از خانه پيرمرد تا ايستگاه راهي نبود برف زير پاي پيرمرد قرچ  قروچ صدا ميكرد از صورت او به جزء دو تا چشماش وبيني و لب بالاييش چيز ديگري پيدا نبود. نوك دماغش سرخ سرخ شده بود با خودش گفت:« خدا رحم كرد برف اومد، اگه قرار بود همون سوز صبحي باشه كه بايد قيد ملاقات را مي زدم» پيرمرد خيلي زود رسيد به ايستگاه، ايستگاه خلوت خلوت بود . ساعتش را از جيبش آورد بيرون و كف دستش نگاه داشت بعد با انگشت شصت برجستگي پايين ساعت را رو به بالا فشار داد، ساعت كه باز شد نگاهي كرد و دوباره آنرا انداخت داخل جيبش، چند بار تا آنجايي كه سوي چشمانش اجازه ميداد ته خيابان را نگاه كرد اما از اتوبوس شركت واحد، خبري نبود، نشست روي نيمكت، جلوي تابلوي ايستگاه اتوبوس، دستانش را از جيب پالتو بيرون آورد و گرفت جلوي دهانش و در حالي كه چند بار محكم داخل آنها مي دميد به روبرويش نگاه كرد، روي برف اثر پاهاي زيادي ديده مي شد شايد مال همين نيم ساعت پيش، پيرمرد به اثر كفشهاي روي برف علاقه مند شد و نشست جلوي ميله تابلو و سعي كرد از روي اثر كفشها سن و جنس افراد را تشخيص دهد، جاي پايي در نزديكي پيرمرد وجود داشت. جاي پايي كه گود بود و بزرگ با آجها و برجستگي هاي زياد، سرش را روي جاي پا خم كرد، آرم كلگدن به وضوح ديده ميشد، بي گمان اثر پا، مال سربازي بود با پاهاي بزرگ يا اينكه مثل خود پيرمرد پوتين هايش بزرگتر از پاهايش بوده .

« احمدي- ب بله جناب سروان – اين چه طرز راه رفتنه، چرا مثل خري كه يه پاش چلاغ باشه لنگ ميزني ؟- پوتينام جناب سروان، پوتينام گشاده به خدا.» بعد فرمانده او را مجبور كرده بود كه داخل پوتينهايش را از برف كنار ميدان صبحگاه پر كند . ولي چند دقيقه بعد كه برفها بر اثر گرماي داخل كفش آب شده بود، صداي چلپ و چلوپ داخل كفش تمام گروهان را به خنده انداخته بود و پس از آن همه گروهان به خاطر كفشهاي بزرگ پيرمرد تنبيه شده بود.

لبخند كمرنگي از به ياد آوردن اين خاطره روي لبان او نقش بست. پيكاني كه از خيابان رد ميشد پيرمرد را به خود آورد. بلند شد و رفت جلوتر و به اثر كفشهاي بعدي خيره شد.چندين اثر كفش كنار هم، يك كفش ورزشي با آرم آديداس، اثر چند كفش مسطح بدون آرم و بعد اثر كفشي با سوراخي استوانه اي شكل در كنار آنها، پيرمرد روي اثر كفش خم شد، سوراخ استوانه اي شكل كمي او را گيج كرده بود اما بعد از چند ثانيه به فراست دريافت كه سوراخ كوچك اثر عصاي شخص مزبور بوده است پيرمرد خدا را شكر كرد كه هنوز محتاج عصا نيست، حالا توي ايستگاه چند نفري نشسته بودند، يكي از آنها با تعجب به پيرمرد نگاه مي كرد، ديگري بلند شده و به او نزديك شد و گفت : « ببخشيد پدر، چيزي گم كرده اي ؟ » پيرمرد دستش را به علامت نفي رو به بالا تكان داد، نفري كه به پيرمرد نگاه مي كرد در حاليكه مي خنديد گفت:« شايد دنبال جوونيش ميگرده » و دوباره شروع كرد به خنديدن . اثر كفش بعدي كه كنارجدول پياده رو بود توجه پيرمرد را خيلي جلب كرد، سوراخي كوچك در قسمت عقب و سطح كوچك مسطح در جلو و باز سوراخي كوچك در عقب و سطح كوچك مسطح در جلو. چند دقيقه طول كشيد تا پيرمرد فهميد كه اثر كفش از دختر جواني است كه در ايستگاه منتظر اتوبوس بوده. با ديدن اثر كفش دختر جوان ، پيرمرد به ياد تنها دخترش افتاد كه يك ماهي ميشد در بيمارستان با مرگ دست وپنجه نرم مي كرد . پيرمرد مثل هر روز براي ملاقات او مي رفت ، اتوبوس شركت واحد كه رسيد برف پوشه پوشه شروع به باريدن كرد.

پيرمرد از پشت پنجره اتوبوس در حالي به اثر كفش دختر جوان نگاه مي كرد كه اثر كفش كم كم داشت محو مي شد....  .پایان

.نوشته شده در زمستان76 ،این داستان در آذر 81درنچ نومه منتشر شد.