جمعه
جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چون کوچه های کهنه،غم انگیز
جمعه اندیشه های تنبل بیمار
جمعه خمیازه های موذی کشدار
جمعه بی انتظار
جمعه تسلیم
خانه خالی
خانه دلگیر
خانه در بسته بر هجوم جوانی
خانه تاریکی و تصور خورشید
خانه تنهایی و تفال و تردید
خانه پرده،کتاب،گنجه، تصاویر
آه،چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت و متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت.......«فروغ فرخزاد»
جمعه ای نیست که این شعر از ذهن من نگذرد شما میدانید چرا؟
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 19:54 توسط ابوالفضل مقری بیدگلی
|
اقا بزرگ الاغ چموشش را گوشه حیاط پشتی می بست و ورونه ای را که روی دوشش بود کنار حوض کوچک وسط حیاط می گذاشت و دوباره می رفت سر وقت الاغ و ما هم به همراه ننه اقا میرفتیم سراغ ورونه،ننه اقا ک و ن ورونه را ور میکشید و هر چی توش بود می ریخت روی زمین،توی ورونه اقا بزرگ هر چیزی ممکن بود پیدا شود از کلم و چغندر و شلغم و زردک گرفته تا هندونه و خربزه و کالک ... همه اینها را گفتم که بگم توی ورونه من هم ممکنه هر چیزی پیدا بشه از شعر و داستان گرفته تا مسایل اجتماعی و سیاسی و کارگری و....امیدوارم دوستان مرا از نقد ونظرشان بی نصیب نگذارند.راستی مزه کالکهای اقا بزرگ هنوز زیر دندانم است و دیگر اینکه الاغ چموش بالاخره اقابزرگم را کشت،یادش گرامی