سال بلوا
این هم غم انگیز است.مگر آدمهای نخستین چه می کرده اند که گناهشان را میشوریم و بهشان میگوییم وحشی؟آدمها از ترس وحشی میشوند،از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدمهای دیگر را از کار بیندازند،و گرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست،به قدر همه هم هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟چرا هیچ چیز از تاریخ نمی دانند؟چرا ما این همه در تیره بختی تکرار میشویم؟این همه جنگ،این همه آدم برای چیزی کشته شده اند که آن چیز حالا دستشان نیست،دست فرزندانشان هم نیست.فقط می جنگیده اند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را میخوریم؟همان چیز هایی که در گذشته خون هزاران نفر را به خاطرش ریخته اند؟خاک بر سر همه شان کنند! پس چه غلطی کرده اند؟پدر میگفت که هر جنگی به خاطر صلح در میگیرد،و هر صلحی مقدمه ای است برای جنگ.چه کسی جلو جنگ را میگیرد؟چه کسی مانع از آدم کشی میشود؟چه کسی صلح می آورد؟آن آدمی که از هیچ چیز نمی ترسد و شمشیرها را کج میکند و تفنگ ها را از کار می اندازد کیست؟مادر میگفت:«امام زمان،اما اگر بیاید.»
پس چرا نمی آید.؟
«نوش آفرین»
اقا بزرگ الاغ چموشش را گوشه حیاط پشتی می بست و ورونه ای را که روی دوشش بود کنار حوض کوچک وسط حیاط می گذاشت و دوباره می رفت سر وقت الاغ و ما هم به همراه ننه اقا میرفتیم سراغ ورونه،ننه اقا ک و ن ورونه را ور میکشید و هر چی توش بود می ریخت روی زمین،توی ورونه اقا بزرگ هر چیزی ممکن بود پیدا شود از کلم و چغندر و شلغم و زردک گرفته تا هندونه و خربزه و کالک ... همه اینها را گفتم که بگم توی ورونه من هم ممکنه هر چیزی پیدا بشه از شعر و داستان گرفته تا مسایل اجتماعی و سیاسی و کارگری و....امیدوارم دوستان مرا از نقد ونظرشان بی نصیب نگذارند.راستی مزه کالکهای اقا بزرگ هنوز زیر دندانم است و دیگر اینکه الاغ چموش بالاخره اقابزرگم را کشت،یادش گرامی