معرفی کتاب 8:جزیره سر گردانی
(همیشه دلم میخواست تا شغلم را عوض کنم دلایل گوناگونش بماند اما یکی از دلایش این بود که فرصت بیشتری برای مطالعه و نوشتن داشته باشم،خب عوضش کردم، اما نه تنها فرصت بیشتری به من نداد بل اندک فرصتی را که داشتم نیز از من گرفت،نمیدانم اگر یاداشتهایی را که از کتابهایی که خوانده ام نمیداشتم،یا داستانهای از قبل تایپ شده ام نمیبود،چگونه از خجالت عزیزانی که وقت گرانبهایشان را به وب من اختصاص می دهند در می آمدم.به هر حال فرصت ویرایش معرفی کتاب زیر را نیز نداشتم و همون را تایپ کردم که در دفتر خاطراتم از سال81مانده بود.به بزرگواری خودتون ببخشید.)
رمان جزیره سرگردانی نوشته سیمین دانشور را ظرف یک هفته مطالعه کردم،بعد از سووشون که چند سال پیش خوانده بودم و چند داستان کوتاه،این دومین رمانی بود که از خانم دانشور میخواندم،کتاب ، شرح مبارزه گروههای مختلف ایرانی با استبداد و استحمار حکام،در ادوار گذشته است و به نظر میرسد که خانم دانشور میخواسته اینگونه القا کند که مبارزه باید در همه ابعاد و همه گیر باشد:مبارزه بوسیله قلم،مبارزه بوسیله روشنگری،مبارزه مسلحانه و.....عشق و عرفان موجود در داستان و همچنین استفاده از نام های آشنا مانند:دکتر مصدق،جلال آل احمد،دکتر شریعتی،سیمین و...زیبایی خاصی به داستان بخشیده است،از شخصیت های به یاد ماندنی داستان میتوان به :هستی(شخصیت اول داستان)،مامان عشی(مادر هستی و نشانه ابتذال و مسخ شدگی انسان)،مراد(شخصیت معتقد به مبارزه مسلحانه)،سلیم(شخصیت مذهبی روشنفکر)،تورانجان(مادر بزرگ هستی)،آقای گنجور(شوهر مامان عشی و مرد خود فریفته از درون تهی شده)استاد مانی و سیمین(شخصیت های تعادلی داستان)و....اشاره کرد.این داستان را در تاریخ28اسفند1381ساعت 11شب به پایان بردم.همین.
اقا بزرگ الاغ چموشش را گوشه حیاط پشتی می بست و ورونه ای را که روی دوشش بود کنار حوض کوچک وسط حیاط می گذاشت و دوباره می رفت سر وقت الاغ و ما هم به همراه ننه اقا میرفتیم سراغ ورونه،ننه اقا ک و ن ورونه را ور میکشید و هر چی توش بود می ریخت روی زمین،توی ورونه اقا بزرگ هر چیزی ممکن بود پیدا شود از کلم و چغندر و شلغم و زردک گرفته تا هندونه و خربزه و کالک ... همه اینها را گفتم که بگم توی ورونه من هم ممکنه هر چیزی پیدا بشه از شعر و داستان گرفته تا مسایل اجتماعی و سیاسی و کارگری و....امیدوارم دوستان مرا از نقد ونظرشان بی نصیب نگذارند.راستی مزه کالکهای اقا بزرگ هنوز زیر دندانم است و دیگر اینکه الاغ چموش بالاخره اقابزرگم را کشت،یادش گرامی