خيلي وحشتناك است، فشار روحي وارد شده به من بيشترازفشار جسمي است. سنگ بسيار بسيار كوچك وريزي را روي سينه ام گذاشته اند و آنقدر اين سنگ سنگين است كه توان برداشتن آنرا ندارم، دارم خفه مي شوم.                                                            خیلی خيلي وحشتناك است، سنگ بسيار بزرگي به اندازه يك ساختمان بلند را روي سينه ام گذاشته اند وآنقدر اين سنگ سبك است که می ترسم به آن دست بزنم.                                                                    فوق العاده وحشتناک است.

چشمانم را باز ميكنم،چند بار پلك ميزنم ،دستم را روي شاسي ساعتم كه هنوز دارد زنگ ميزند فشار مي دهم ودر جايم مي نشينم و به آن نگاه ميكنم :5:15 دقيقه،از پنجره نگاهي به بيرون مي اندازم آسمان تاريك تاريك است، با اكراه از جايم  بلند  مي شوم صداي گنگ و خفه  ا...اكبر از دور دست  به  گوش  مي رسد، دست  و صورتم را مي شويم و لباسم  را مي پوشم، مادرم سرش را  از زير پتو بيرون مي آورد و مي گويد: « نونت را گذاشتم توي جا نوني، پنير هم توي يخچاله،» بدون آنكه نگاهش كنم مي گويم :« مي دونم،مي دونم،» مادرم دوباره  ميگويد:« اگه چيز ديگه اي هم ميخواهي توي يخچال هست،» جواب نمي دهم، پاكت نون  به دست  از در اتاق خارج مي شوم، يقه هاي كاپشنم را بالا مي زنم ونگاهي  به آسمان مي كنم  هنوز تاريك است،سوز و سرما از كاپشنم عبور ميكند و تا مغز استخوانم را مي لرزاند،از خانه بيرون ميروم وبه طرف خيابان حركت ميكنم و.....

توضیح:1:«آخه من کارگرم»،جمله آخر داستان بود اما چون به داستانیت داستان لطمه میزد حذف شد.2:داستان فوق کاملا واقعی است.3:این داستان در آذر ماه 82نوشته شده است.