از اوج بنگریم و ببینیم

اخر چرا به سینه انسان دیگری

شمشیر می زنیم؟

ما ذره های پوچ،

در گیر و دار هیچ،

در روی کوره راه سیاهی،که انتهاش

گودال نیستی است

اخر چگونه تشنه به خون برادریم؟

بخش کوچکی از شعر:یک گل بهار نیست،سروده فریدون مشیری